بازبی تابی چرا
برسرمن آب می پاشی ودرخوابی چرا
تشنه بیداری این خاک مردابی چرا
من همان یارم که بودم بی قرارت روزوشب
منتظر هستم به دیدارت تودرخوابی چرا
وعده می دادی که بی من می رسی برساحلم
قایقت ازهم شکسته هان به گردابی چرا
التیام زخم عشق ازمرهم دست تو بود
عاشق افتاده ات را پاک نایابی چرا
آمدی خوش آمدی صدبار آیی عاقبت
می گذاری سرکنارم باز بی تابی چرا
جمعه
جمعه خسته خسته است ازتمام بودنش
دیده اوبه زندگی لحظه های مردنش
اوبه کودکی خویش داده چشم خود به جنگ
تارگشته مثل شب آسمان دیدنش
عکس جبهه پدر روی تاق سال ها
زل زده به سوی او تاثمر رسیدنش
تاکه گشته نو جوان رفته پشت آب ونان
دیده مرز آب وخاک پابه پا دویدنش
بازگشته ازسفر دیده درمسیر راه
تیغ های تشنه را بهر سر بریدنش
حال مانده بی رمق مثل مادرش نحیف
مرگ درکنار او تا زغم رهیدنش
جمعه خسته خسته است مثل داستان ایل
کودکان سرزمین خسته ازشنیدنش
صبح
آن قدر شعر بگویم که جهان درد شود
شعر ناگفته من غصه هرفرد شود
شب به شب مشق کنم عشق تورا در غزلم
تاکه اشک قلم وآه دلم سرد شود
روزهارا بشمارم همه تاخاک شوم
تاکه درمقدم تو خاک تنم گرد شود
نیست بی روی تو ازشمس وقمر سود مرا
هرچه گردد پی هم دوره نامرد شود
کهکشانی بدرخشا به درخشانی خود
تاشب تیره رخش ازرخ تو زرد شود
تابیایی بدمد صبح ونسیم گل سرخ
این چمن تازه بهار از دمت ای مرد شود
**************************
دریا
عبدالعزیز حسینی
سرد
سنگین
مذاب گونه
بربدن من جاری است
وگلستان
تاب شکفتن را
یابه شکوفه درختی
تاخیر می زند
خاکستر وخاک
جریان کوچه را
به خاکدانی
بی آب وبی درخت
تبدیل می کند
من نیلو فرانه
پابه گوش صخره ای
مغموم
جریان زمان را
بی تبسم گل سرخی پرتاب می کنم




