سلمانعلی زکی
مادرم
مادرم علف بدوشش دست ازکمرگرفته
گریه می کندکه دستم ازدلش خبرگرفته
مادرم کمی خمیده رنگ گونه اش پریده
گریه می کند برایم دست ازکمرگرفته
مادرم دواندارد بچه هاغذاندارند
راه شهرراسه روزاست دزدباتبرگرفته
قصه می کندبرایم محرم ستاره هایم
این گلی که ابروانش چوهلال درگرفته
من نشسته روبرویش خیره می شوم به مویش
عین شامهای تلخی پسرازپدرگرفته
روی شانه های سردم برف ریخته است مادر:
خسته ام غریب مرگم دلم ازسفرگرفته
جمعه تازگی رسیده خبرازپری ندارد
نان وماست می خریده پولیس ازگذرگرفته
بین کیف جیبی اوقطعه عکسی ازتودیدم
بین کوه های آجردست ازکمرگرفته
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387;ساعت 3:34;
توسط اعضای کانون کلمه; |




