کبرا حسینی
هیچ کس حال دل توفانی اش را حس نکرد
نم نم اشک وشب بارانی اش را حس نکرد
گونه های سرخ لبریز ازانارش را که دید
التهاب سیلی ویرانی اش را حس نکرد
برف را بر قله پاییزی اش احساس کرد
در درونش آتش پنهانی اش را حس نکرد
دفتر شعر سپیدش را به دقت برشمرد
نقطه چین مبهم پیشانی اش را حس نکرد
باهمه همدرد وهماواز بود وحیف شد
لحظه رفتن کسی حیرانی اش را حس نکرد
* * * * * *********
زهرا زاهدی
(برای مرتضای عزیزم)
سر به سينه ام بچسپان
گنجشكم !به لانه ات پناه بياور!
تا دست به موهات بكشم
وساقه هاي سياهش از انگشتانم سر بخورد
خوشبختي صورت كوچك توست
كه به من لبخند مي زند
قهر مي كند
مي بوسدم به طعم مربايي كه دوست داري
خوشبختي در لبان تو پنهان است
وقتي مادرمي خواني ام
كه بهشت زير پايم باشد
وپيراهنت با دستهاي آويزان روي بند آفتاب بگيرد
وزيبايي ابعاد كوچكي دارد
تا خدا به نقش خالي روي بيني ات بنشاند
و كيف آبي تو
كه با خود به مدرسه ميبري
و اندوهم را با تراشه هاي مداد نقاشي ات دور مي ريزي
"باميان" كوچكم!
سخن كه مي گويي
در چشمه ها ي "ورس" آبتني ام ميدهي
و طعم توت هايش را مي چشاني ام
كنارم مي نشيني
شعر هايم را شكسته شكسته مي خواني
نظم اين اتاق كوچك را به هم زده اي
چون برهم زدن پلك هايت
و كوتاه و بلند مژه هايت
كاغذي بياور و مدادي
رنگي نمي خواهم
خوشبختي به رنگ چشمان تو
سياه است.




