روزنه
سلمان علی زکی
«غم غزيز» مجموعه شعر محمدمحسن سعيدي است که در سال 1382 توسط نشر عرفان، به چاپ رسيده است، اين مجموعه حاوي 28 غزل، يک قصيده، يک مثنوي، يک چارپاره، يک نيوغزل، دو پارچه دو بيتي و چهار پارچه رباعي است که در سالهاي 1371 تا 1382 سروده شده است، به لحاظ سياسي دوران حاکميت مجاهدين، طالبان و کرزيي را شامل ميشود؛ دوراني که بيترديد از خسارتبارترين دورههاي تاريخي کشور ما بوده و در ابعاد مختلف پيامدهاي ناگواري را به همراه داشته است؛ نظير جنگهاي گروهي، تصفيههاي قومي و فرقهاي، دخالتهمسايهها و سرانجام حضور بيپردة غرب.
فاصلة زماني شعرها،مجموعة چهار فصلي را به لحاظ زباني، محتواي، تصويريي و... در برابر خوانده قرار ميدهد، لذا نميتوان توقّع مواجه با يک مجموعه يک دست از هر حيث را داشت. به همين جهت صواب اين است که هر شعر جداگانه مورد بررسي قرار گيرد منتهي به خاطر مجال اندک نتوانستيم اين گونه عمل کنيم، لذا از خوانند و پديد آورنده هر دو پوزش ميطلبيم.
نگاه کلّي
در نگاه کلّي به مجموعة «غم غريز» با فهرست ذيل مواجه ميشويم:
1- شاعر بر فرهنگ مردمش به لحاظ ديني و اجتماعي و قوف کامل دارد.
2- بر اوزان شعر مسلّط است و گاهي قدرت نما ميکند (جاهايي که اوزان بسيار کوتاه يا بسيار بزرگ را به خدمت ميگيرد)
3- علاوه بر موسيقي کناري در استفاده از موسيقي داخلي نيز موفق است.
4- اشعار با برخورداري از روح واحد مضامين متعددي را حمل ميکند.
5- شاعر زبان فخيم و به شدت متمايل به خطابههاي حماسي دارد.
6- اين همه، مجموعهي مورد نظر را متمايز از ساير مجموعهها ميسازد، منتهي اين نه به معني نفي ديگران است و نه به معني تأييد ايشان.و اما نگاه دقيقتر با توجه به عناصر شعري:
تخيل
عنصر خيال در اين مجموعه نسبت به ساير عناصر از سهم کمتري برخوردار است اندک تصاوير موجود هم خود نو نيستند، بنابراين کمبود تصاوير و کهنگي نسبي آن به راحتي در مجموعه قابل مشاهده است که در ذيل به موارد منتخب اشاره شده است.
الف) تشخيص
جانبخشي يا تشخيص در اين مجموعه ولو بسيار به ندرت به کار گرفته شده است امّا ماهرانه و خوب استخدام گرديده است:
«الا انديشههاي آشنا از برکه ميکوچيد؟ چرا اي ماهيان اي عاشقان شستشو دامن» و «شب بست چشمها و دهانهاي هرزهرا» تا واکند طلسم گرفتاري مرا»
در هر دو بيت شب و انديشه هر دو جاندار فرض شده است، منتهي اول از همه آنجايي که انديشه ماهي شناور در وجود شاعر و طلوع صبح کليد طلسم گرفتار او ميشود ذهن خواننده را بيشتر به خود معطوف ميدارد، چون از لازمه هر دو شکوفاي سياسيت و گرهگشاي است.
ب) تشبيهه
تشبيه نيز به لحاظ بسامد در رديف تشخيص قرار دارد، در حالي که بدون شبهه شاعر به ميزان تأثيرگذاري اين عنصر را وقوف كامل دارد.
«دلم در سينه چون فانوسي از اين افسوس ميسوزد » و «گم شد از خاطرها حنجرهبوسيهامات عين تشيع جنازه است عروسيهامان» و تشبهه سوز دل به سوختن فانوس و عاشق به سپند و عروسي به تشيع جنازه در اثر مهارت شاعر به گونهقابل قبول به کار رفته است، منتهي همه سودهاند و نحّ نما چنين بارها مورد استفاده قرار گرفته است.
به همين ترتيب ساير عناصر خيال مسير زن استفادهشان در مجموعه کمتر و کمتر ديده ميشود به همين جهت يا نيز از پرداختن به آنها پرهيز ميکنيم.
زبان
عناصر فرهنگي يا تلميح: استخدام بجا و مناسب از عناصر فرهنگي حلاوت اثر را مضاعف ميسازد محسن سعيدي در اين کار يد طولاني دارد، او به خوبي در جاهاي مناسب از احاديث، ضربالمثلها افسانهها و ... براي حلدوت اثر خود استفاده ميكند كه نشانهي سلطنت شاعر بر فرهنگ اجتماعي اوست؛ «ضرب فرهاد»، «خواب شيرين»، «مرگ عرب» و «زخم فلسطين» را در ابيات ذيل ميبيند:
«فرهاد نيام که ضرب مردانه زنم// و آنگونه روم به خورب شيرين آرام «آنگونه كه تازه ماندو هرگز نگرفت با مرگ عرب زخم فلسطين آرام»
- بال گشادي در آن مجال که با آن
عالم مسکين مستکين شده کوچک
- آري مرا کلاغ نه شب درس مهرداد
جز من کسي نخورده غم ياري مرا
- خوب من تمامي خداپرستي من است
روزه شبانة که صبح زود ميخورم
- در چشم من يقين مرامات کرده است
حيوان ناطقي است در ارسطو که بگذريم
- دخل سکّان اين کوچه خالي است
در بساط کس آهي نمانده است
که به ترتيب اشاره دارد به فرازي از دعاي کميل «... و انا عبدک الذليل المسکين المستکين...»، راهنماي کلاغ قابل را در دفن جسد برادر بيگناهش و حديث شريف «نومکم فيه عباده»؛تشکيک ناشي از فلسفه و اين ضربالمثل عاميانه که: «آه در بساط ندارد».
همينطور در ابيات ذيل:
ـ از اين كين من كنت مولا گم گشته اين قوم را راه
و از دشت شان آتش افروخت داغي که در دل گرفتند
ـ نورورهاي دوبا بيرون دروازدهها ماند
دستان خيبرگشا را وقتي سلاسل گرفتند
ـ مرد دريا گذر را موج کشتيشکن گرفت
آب چون در گلو رسيد گفت فرزند و زن چه سود
آي سودا گر ناله بس کن دست از جاي بيهوده بردار
دخل مکان اين کوچه خالي است در بساط کس آهي نمانده است
مجمري تازه کن اي يار که ايام دي است
دود کن بدره و اسپند که ايام وي است
ـ فال مزن عشق سرنوشت من و توست
فال چه جفت افتد و چه طاق بيفتد
ـ اين تلَّ پيش رواست؟ نه گوي که ذوالجناح
ـ با يال خون گرفته به سر خم گرفته است
که به ترتيب به بيان مسأله غدير خم و ولايت اميرالمؤمنين عليبن ابيطالب(ع) و حوادث پس از آن، اجبار امام به بيعيت با خليفه اول به عنوان مسائل مهم تاريخي که هماکنون جز بحثهاي مهم فريقين شيعه و سني است و مثل عاميانه «آب که به گلو رسيد بچه زير پاست»، «آه ندارد که با ناله سودا کند»، آداب و رسوم مردم پاك در استقبال از عروس، مسافر و چشم زخم رسيدن به كودكان اسپند و بدره دود ميکند، تفال مردم به تسبيح و سرانجام تل هميشه برافراشته پيام آور حماسه کربلا ميپردازد.
ترکيبسازي
ترکيبسازي يکي از کارکردهاي زباني در شعر است، به هر ميزان که ترکيب بکر، مناسب و زيبا باشد اثر زيباتر خواهد، محسن سعيدي از هر دو گونه ترکيبسازي استفاده کرده است:
الف) ترکيبهاي وصفي، استفاده از ترکيبهاي وصفي نسبت به ترکيب اضافي در مجموعهي غم نيز از بسامد بيشتري برخوردار است چنان که در نمونههاي گزيده شده ذيل به خوبي مشاهده خواهيد کرد:
ترکيبهاي: «سنگ صبور»، «شهرزاد قصهگو» «انديشههاي آشنا» «چراغ التهاب انگيز» «واژههاي مرده جان»، «شاهمات»، «نگاه برزخي»، «کوره خشم»، «چنگ شامين» «ناي فاخته» «شمشير فرياد بلند» در ابيات ذيل:
ـ کسي در واژههاي مرده جان همودن ميافروخت
چراغ التهابانگيز را با جستجو دامن
ـ و او سنگ صبور خلوت شبهاي مردم بود
مبادا مرده باشي شهرزاد قصهگو در من
ـ کنون اي شاه مات اي چشم من! هرگاه پرسيدند
نگاه برزخي در کيست لب بگشا بگو در من
ـ باز هم شمشير فرياد بلندم آخته است
کوره خشمم از اين شمشير رعدي ساخته است
ـ باز وحشت پاي ميکوبد و تو کف ميزني
پيش چشمت چنگ شامين است و ناي فاخته است
چنانکه ميبيند در کنار ترکيبهاي کهنة «چنگ شاهين»، ناي فاخته، سنگ صبور، ... ترکيبهاي جديد و رعايت تناسب بين اجزاي مرکب به نحو بسيار زيبا به چشم ميخورد: «تناسب فرياد با شمشير بلند و آخته و تناسب کوره و خشم و ساختن رعد از فرياد که برافروختگي چهرة فرياد کننده را با کورة روشن خشم که فرياد نتيجة آن است جلوهگر ميسازد منتهي زيبا و توأم با تصوير.
قدم راهي، شکوه مباهي، چهره مفرّح، دامن مطّرز و گياهي، خون گرم جوش ترکيبهاي وصفي معمول در ادبيات ذيل هستند:
ـ آن خون گرم جوش چه کردي که سرد شد
در رگ رگ تمام قدم راهي است
ـ مادر کجاست جاه و جلال مفاخرت
مادر کجاست شأن و شکوه مباهيات
کو چهرة مفرّح گلبرگ گونهات
کو دامن مطرّز سبز گياهيات
صفت گرمي براي خون، مفرّح براي چهره و راهي براي قدم، معمولي و ساده هستند منتهي شاعر با اضافه کردن صفت «جوش» به گرمي و گلبرگ براي چهره اين توصيفهاي معمولي را زيبا ساخته است ولي با آوردن صفت گلبرگ براي گونه و سبز براي من دامن جاي براي حضور مفرّح و گياهي نميتوان يافت چون حشو به نظر ميرسند چنانکه، خنده قهقه، قهقه کبک، از روي سياهي در «مرا که قهقه کبک ميزدم ديروز// مگو که باز بخندم اگر فلان خنديد» هم حشو، هم عريان و هم انتزاعي و غيرمعمولي به نظر ميرسند.
برعکس بوي بيهودگي، در اين بيت: «بوي بيهودگي از پنجرهها ميايد// بالش من پرآواز پر چلچلههاست» توصيف زيبايي است که طراوت را ميتوان از آن شنيد.
نمونههاي بيشتر
«اسب چموش»، «محضر گرگها»، «آهوي زخمي»، «نگاه يأسآلود»، خاک بوناک، ياران رند، سيل عصيان، جوي باطل، فرش خاکسار، گوش فخيم، تشعشع انفاس آفتاب، ملک کفر و دين، واهمه اشک، غم يقين، سينه مشروح، تنگ گريبان، پرآب حيات، ماه محاقي، فصل فراقي، شراب شعر، دهانهاي هرزه، طلسم گرفتاري، حسّ خريداري، نگاه رو به ابد جاري، سبک سبکساري، از جمله توصيفهاي اين جمله توصيفهاي اين مجموعه هستند که در مجموع فقط نمرة معمولي ميتوانند بگيرند چون بعضاً کهنهاند، مانند: اسب چموش، آهوي زخمي، نگاه يأس آلود، ياران رند، سيل عصيان، سينه مشروح، دهانهاي هرزه، طلسم گرفتاري و... و بعضي ديگر کار کرد شاعرانهي خاص ندارد، مانند، فرش خاکسار، جوي باطل، سبک سبکساري و...
ترکيبهاي اضافي: ترکيبهاي اضافي در اين مجموعه نسبت به ترکيبهاي وصفي آن بسامد کمتري دارد منتهي ترکيبها قابل قبول و نسبتاً زيبايي را ارائه کرده است که در ذيل به نمونههاي از آنها اشاره شده است: يکدل آينگي، يک غزل عشق، کاشتن خون دل، جوشيدن ترديد، بعد آسمان، پند آستين، شعاع عشق، سحر حلال، تغزّل امواج روشني و گلِ گرفتن درون چشمه در ادبيات ذيل نمونههاي ذيل را ببينيد:
ـ تشنه مانديم و دستي نبخشيد
يکدل اينگي يک غزل عشق
ـ جاي تو خالي پس از تو، دروازه را گل گرفتند
يک پلک بر هم زدن را صد سال حايل گرفتند
ـ عشاق سينه دريده آن سان که رسمي است ديرين
از کشتِ خون دل خود اين گونه حاصل گرفتند
ـ اکنون پر از تغزّل امواج دوستي است
بنگر نگاه تا به ابد جاري مرا
ـ همّت تو چاک کرده تنگ گريبان
عزم تو را بند آستين شده کوچک
ـ با نظرت بعد آسمان شده کوچک
با هنرت شوکت زمين شده کوچک
موسيقي
محسن سعيدي نسبت به موسيقي شعر، اعم از داخلي و کناري کم نميآورد لذا علاوه بر کارکردهاي زباني يکي از قوتهاي مجموعه او را موسيقي شکل ميدهد؛ در بعد موسيقي داخلي که ناشي از تکرار حروف و کلمات است به همان اندازه توفيق دارد که در وزن و قافيه و رديف. به نمونهاي ذيل دقت کنيد که تکرار «درد» (هم به لحاظ حرف (دال) و هم به لحاظ تکرار کلمه درد)، تکرار حرف سين در فانوس، افسوس ...، تکرار حرف (تا) و تکرار واژههاي غمگين، خرسند، آزاد، دربند چين و... باعث ايجاد موسيقي عالي در ابيات ذيل شده است:
ـ تمام بودنم درد است و درد و درد و ديگر هيچ
خدايا از من است اين درد آيا يا من از دردم
ـ دلم در سينه فانوس از اين افسوس ميسوزد
که از آن رنج بردن نيست جز غم دست آوردم
ـ هنگام خوابيدنت را شام نتابيدنت را
ياران رندت برايت يک ختم کامل گرفتند
ـ چه غمگينم چه خرسندي، چه غمگيني چه خرسندي
چه آزادم چه دربندم چه آزادي چه دربندي
اين بيت علاوه بر ايجاد موسيقي از بيان پارادوکيسکال نيز بهره برده است
ـ روح تو عطر است و پيکر تو شکوفه است
دامن از چين و چين و چين شده کوچک
فرجام سخن
تمام مواردي مذکور فيالجمله گوشههاي(گفتم گوشهها)از قوت کار محسن سعيدي را آشکار ميسازد مضاف به اينکه تتابع اضافات به ندرت در کارش ديده ميشود و كلمات را نميشکند به استثناي يکي دو مورد که به جاي از (ز) استفاده کرده است. در کنار اين همه خوبيها از موارد ضعف هم نميتوان چشمپوشي کرد:
1- فقدان تخيل: به اذعان من، پديد آورنده «غيرنر» گويندة ماهري است، مسايل، موضوعات و حوادث را بازگو ميکند. تصويرگر يا نقاش نيست در حالي که زبان هنر ترجيحاً زبان تصوير است، زبان نمايش است نه تکلّم چون در اين حيث همهي آدمها با هم برابرند.
2- شاعر شاعر غريز ترکيبساز قوي است، کلمات در کف سلطة او موموار ميچرخد امّا کمتر حلاوت و لطافت مييابند بلکه برعکس تبديل به فسيلهاي متنوع ميگردد البته اين بدان جهت نيست که ايشان طبع سخرة دارد بلکه برعکس قدرت کارش را در عدم لطافت آن ميداند و بر سلابت زباني ميسر است.
3- محسن سعيدي در آغاز کارهايش عموماً موفق گام برميدارد و در انجام معمولاً به جاي شعر به شعارگوي منتهي ميشود گوي شاعر براي بيان موضوع يک بار عنان از کف ميدهد به نمونههاي ذيل نگاه کنيد:
ـ مادر کجاست جاه و جلال مفاخرت
مادر کجاست شأن و شكوهات
ـ کو چهرة مفرّح گلبرگ گونهات
کو دامن مطرز سبز گياهيات
ـ «ق» والحق والقلب والعشق
مردم از دست اين مبتذل عشق
ـ از کدامين پدر ارث بردند
نسل شياد قوم دغل عشق
البته از ياد نبريم که شعاري شدن ابيات فوق جداي از کارکردهاي آنها سنجيده شده است که از تکرار حرف «قاف» ناشي ميشود و يا ترکيبات زيبا.
ـ اين حلقه بر گرد تو مسلمانانند
از دغدغههاي دين و آيين آرام
ـ گفت چه خوش گفت يکي طرفه گوي
خود شکن آينه شکستن خطاست
ـ بگذر از اين خواب و خيال اي ضرف
فکر خرد کن که خرد کيمياست
ـ موالي حيدرم ز زمزم کوثرم
ـ اگر که جامي دهي زدست ساقي بده
شايد ضرورت نداشته باشد توضيح اضافي، امّا نحوة خطاب او با ما در وطن، عشق (که نماد پاکيهاست)، حکم کردن به آرامش حلقههاي مسلمان که از دغدغه دين آرام و آسودهاند، توصيههاي اخلاقي ايشان نسبت به خود شکستن و فرياد اينکه شاعر از مريدان امام علي(ع) است و ... نميتواند چيزي غير از شعار باشد. منتهي آنچه که من نسبت به آن سخت باور و اعتقاد دارم اين است که تمام اين سه تقيصه در سرودههاي سعيدي از منبع واحد آب ميخورد و آن اين كه ايشان مدام لحن خطابه، گفتار و سخن وي دارد، درست مثل خطيبي بر منبر نشسته که به مراد فات کلامش اهتمام ويژه دارد، شاعر ما نيز چنين است پيش از اينکه به عناصر هنري کارش توجه داشته باشد به فصاحت و بلاغت خطابي اهتمام ميورزد، حتي برخي از کارکردهاي موسيقاي و زباني اشعار او از طنطنة گفتار او ناشي ميشود تا چيره دستي هنري،چيزي که در عين بدي، شناسنامه کار دوست شاعر من محسن سعيدي نيز شمرده ميشود.
باز هم محسن سعيدي از ارکان شعر مهاجرت در قم است، حق استادي به گردن افرادي چون من را دارند با اين سخنهاي دوستانه مطمئنم که غباري بر برگ و بار درخت خاطر او نمينشيند کما اينکه تعريفات هم بر شأن او نميافزايد.
کبرا حسینی
هیچ کس حال دل توفانی اش را حس نکرد
نم نم اشک وشب بارانی اش را حس نکرد
گونه های سرخ لبریز ازانارش را که دید
التهاب سیلی ویرانی اش را حس نکرد
برف را بر قله پاییزی اش احساس کرد
در درونش آتش پنهانی اش را حس نکرد
دفتر شعر سپیدش را به دقت برشمرد
نقطه چین مبهم پیشانی اش را حس نکرد
باهمه همدرد وهماواز بود وحیف شد
لحظه رفتن کسی حیرانی اش را حس نکرد
* * * * * *********
زهرا زاهدی
(برای مرتضای عزیزم)
سر به سينه ام بچسپان
گنجشكم !به لانه ات پناه بياور!
تا دست به موهات بكشم
وساقه هاي سياهش از انگشتانم سر بخورد
خوشبختي صورت كوچك توست
كه به من لبخند مي زند
قهر مي كند
مي بوسدم به طعم مربايي كه دوست داري
خوشبختي در لبان تو پنهان است
وقتي مادرمي خواني ام
كه بهشت زير پايم باشد
وپيراهنت با دستهاي آويزان روي بند آفتاب بگيرد
وزيبايي ابعاد كوچكي دارد
تا خدا به نقش خالي روي بيني ات بنشاند
و كيف آبي تو
كه با خود به مدرسه ميبري
و اندوهم را با تراشه هاي مداد نقاشي ات دور مي ريزي
"باميان" كوچكم!
سخن كه مي گويي
در چشمه ها ي "ورس" آبتني ام ميدهي
و طعم توت هايش را مي چشاني ام
كنارم مي نشيني
شعر هايم را شكسته شكسته مي خواني
نظم اين اتاق كوچك را به هم زده اي
چون برهم زدن پلك هايت
و كوتاه و بلند مژه هايت
كاغذي بياور و مدادي
رنگي نمي خواهم
خوشبختي به رنگ چشمان تو
سياه است.
محمدحسن محقق
آتش هنوز از دامن دریا بلند است
فانوس غم می سوزد و یلدا بلند است
گفتم: اذان گوید بلال واژه هایم!
دیدم فغان و ناله از هر جا بلند است
از چادر مهتابی دریا هنوزم

گرد و غبار کوچه ها گویا بلند است
فوج ملائک بر در این خانه کوچید
کاتش ز پر های ملک حتی بلند است
پژواک چشمان غزل های غریبی
بر شانه های ابری مولا بلند است
دریا کجا پهلو بگیرد در دل خاک؟
از بی نشانی های او غمها بلند است.
روح الله روحانی
مردم کمک کنید مرا بی پدر شدم
مثل پدر کنار سرک گشتگر شدم
سهم مرا از ارث قومندان قریه برد
و چند شب کنار زن اش بخت سرشدم
یک شب به پای شهوت خود ریخت هستی ام
من با تمام زندگی ام در بدر شدم
ملا وخان قریه مرا تف نموده اند
سربار شهر تانم ودریوزه گر شدم
از قرقلی ولنگی وریش وچپن نگو
کزلاف های یک سره شان کور و کرشدم
جمعی زسهم کودک من کاخ ساختند
من همجوار گور پدر باپسر شدم
ملیاردهادلار و ین آمد به نام من
من همچنان گدای بس وکاستر شدم
زن نیستم فرشته نه مادر شما
آتش گرفته سوخته بی بال وپرشدم
گفتید سهم توست بهشت وشکوه وعشق
من عکس روزنامه ی اهل هنرشدم
سلمانعلي زكي
گسترش زبان فارسي
زبان از ويژگيهاي بارز انسان است و وجه مايز بين انسان و حيوانات ديگر، از اين رو دانشمندان نطيقي در تعريف انسان مي گويند:«انسان حيوان ناطق است»، اختصاص نطق به انسان به اين معني نيست كه ساير حيوانات از وسيلهي ارتباطي بين خودشان محرومند چون سي سال تحقيق «كارل فن فريش» بر روي زنبورهاي عسل و تحقيقات «كونراد لورتنس» دانشمند سويسي بر روي زاغچه ها و تحقيقات انجام شده بر روي ساير حيوانات نظير شامپانزه ها، نشان مي دهد كه حيوانات نيز به نحوي از وسيله ارتباطي بر خوردارند، با اين تفاوت كه وسيله ارتباطي انسان (زبان) از خلاّقيت نامحدود برخوردار است، انسان ها مي توانند براساس قواعد نحوي تركيبات و جملات جديد بسازند. زبان انسان ها از واژه ها تشكيل مي شود و واژه ها بر اساس نياز مردم در حال دگرگوني است، برخي واژه ها از بين مي روند و برخي ديگر از نو ساخته مي شوند.
واژه هاي موجود در زبان انسان ها از ساخت هاي گوناگون آوایي، حذفي و اشتقاقي برخوردارند، اين ويژگي ها در نظام ارتباطي حيوانات يافت نمي شود.
حيوانات نمي توانند آواهاي جديد به آواهاي كه به طور غريزي به آنها داده شده است بيفزايند، با اين وصف زبان از ويژگيهاي انسان است، حتي حيوانات ديگر قدرت يادگيري زبان انسان را ندارند جز تقليد برخي صداها. جامعه شناساندن توانستند به شامپانزهاي به نام واشو washoe بيش از صد كلمه را با استفاده از زبان اشاره مخصوص ناشنوايان آمريكایي بياموزند امّا واشو نتوانيست بر هيچ يك از قواعد دستوري زبان تسلط يابد يا دانسته هايش را به شامپانزه هاي ديگر بياموزد(۱).
انسان به كمك زبان اعم از نوشتاري و گفتاري دانش و تجربيات گذشتگان را ميآموزند و اندوختههاي خود را به آيندگان مي آموزند و از زبان بعلّت ايجاد وابستگي هاي فكري – فرهنگي بهعنوان يكي از عناصرملّت ساز ياد مي شود: «ملّت به جمعيت داخل ]دولت[ اشاره مي كند كه در فرهنگ، زبان و قوميّت مشتركي كه تداوم تاريخي قدرتمند دارد سهيم هستند».(۲)
نوشتن اين مطلب به لحاظ زماني همزمان شد با دستور فارسي زدایي از تابلوهاي بعضي اداره هاي دولتي توسط وزير معارف افغانستان، جنجال هایي از اين دست در همه جا به ويژه در افغانستان مي تواند وجود داشته باشد چون وابستگي شديد با عصبيت هاي خوني دارد، منتهي موانعي از اين دست با توجه به پشتوانه اولي و فرهنگي زبان فارسي و علاقهمندان زياد در دنيا مخصوصاً در سه كشور افغانستان، ايران و تاجيكستان نمي تواند جلوی رشد و گسترش روز افزون زبان فارسي را بگيرد.
البته اين بدان معني نيست كه هيچ گزندي قدرت مواجه با زبان فارسي را ندارد و چه اينكه هر زباني از جمله زبان فارسي مي تواند دستخوش حوادث قرار گيرد براي جلوگيري از گزند حوادث به زبان فارسي مخصوصاً در افغانستان بايد برنامه ريزي كرد، اين برنامه مي تواند بدين شكل ترتيب داده شود:
۱- نوسازي زبان؛ زبان ملّي بايد براي مفاهيم علمي و فنّي جديد به اندازه كافي واژه داشته باشد و اگر نه مملو از واژه هاي خارجي خواهد شد.
۲- تصفيه زبان؛ حضور قاهرانه بيگانگان مانند استعمار انگليس، شوروي سابق و اين اواخر آمريكا و متحدينش واژه هاي زيادي را وارد زبان ما ساخته و ميسازد، تمامي زبان فارسي به پالايش نياز دارد.
۳- يك نواخت كردن املا يا خط فارسي، اغلب اشتباهات املایي موجود مانند جدا نويسي و چسبان نويسي بعضي واژه ها ناشي از اين است كه رسم الخط املایي واحد وجود ندارد با يك نواخت كردن املاي فارسي از بحث هایي كه امروزه در بارهی غلط نويسي و صحيح نويسي رايج است مي توان جلوگيري كرد. اقدام هاي فوق در ايران در حال انجام است منتهي متناسب با شرايط اين كشور نه در همزبان ديگر لذا ميطلبد كه با يك برنامهی كلي نگر به فكر فرداي اين زبان غني بود.
۱) گیدنز، آنتوني؛ جامعه شناسي، ترجمه منوچهر صبوري، تهران؛ نشر ني، ۱۳۷۶، ص۶۴.
۲) ايان سالك لي؛ فرهنگ علوم سياسي اكسفورد آلن بيرو؛ فرهنگ علوم اجتماعي
ادبیات وآثار ادبی اقوام وملل گوناگون پر از آموزه های انسانی -اخلاقی است
به کار گیری آموزه ها وداده های یاد شده می تواند بسیاری از نارسایی ها
وگرفتاری های انسان معاصر رابرطرف کند زیرا آفرینندگان آثار انسان های
فکوری بوده اند که با دقت وتامل درآفاق وانفس ...
ادامه مطلب...
چندهفته پیش به همت دانشجویان افغانستانی وهمکاری دانشگاه قم
همایش ازبلخ تاشیراز برگزارشد این نوشته درویژه نامه همایش یادشده
چاپ شد ه بود.
محمدآصف جوادی
-----------------------------------------
«غزنين»
در خبرها آمده بود كه سازمان آموزشي، علمي و فرهنگي سازمان كنفرانس اسلامي (ISESCO) (1) شهر غزنين را به عنوان پايتخت فرهنگي جهان اسلام در سال «2013» (ميلادي) برگزيده است. اين خبر براي افغانستان (خراسان قديم) و مردم آن سامان كه كمتر خبرهاي شادمان كننده مي شنوند غنيمت است.
غزنين، غزنه، غزني، غزنو، گزنه و گنج در لغت به معناي پاك ترين و فراخترين جاي و نيز به معناي گنج است. در معجم البلدان دربارهی غزني آمده است:
«صحيح همان كلمه غزنين (به نون آخر) است و غزنه تلفظ عامه مي باشد و مجموع بلاد آن را، زابلستان گويند و غزنين قصبهی آن است. شهري بزرگ و ولايات وسيعي در طرف خراسان است و آن حد، ميان خراسان و هند است. در راهي كه خيرات بسياري دارد. جز اين كه هواي آن بسيار سرد مي باشد. گويند در نزديكي آن، گردنه اي است به مسافت يك روزه راه، كه هرگاه مسافر، آن را طي كند در هواي بسيار گرم قرار مي گيرد، در حالي كه از اين سو، سرماي سخت است. دانشمندان بسياري از غزنين برخاسته اند و آن مقر بنيمحمودبن سبكتگين بود تا آن گاه كه منقرض شدند».(2)
غزنين ديروز
غزنين يكي از مهم ترين و خاطره انگيزترين شهرهاي مشرق زمين پيش از دوران تمدن اسلامي و در دورهی تمدن اسلامي بوده است. به خاطر همين پيشينهی فرهنگي، جايگاه و پايگاه ويژهاي در تاريخ، زبان و ادب فارسي براي خود فراهم كرده است. شاعران، عارفان و انديشمندان نامداري همچون حضرت حكيم سنايي غزنوي، هجويري غزنوي، سيدحسن غزنوي، فردوسي توسي، فرخي سيستاني، عنصري، منوچهري، بيهقي، غضايري، مسعود سعد سلمان و صدها متكلم، اديب، فقيه، شاعر و نويسنده ديگر را بر خوان دانش و بينش خود به كمال رسانده و از دوران طلايي خود به يادگار گذاشته است. براي همين واژهی غزنين و مشتقات آن در شعر و ادب دري جايگاه ويژهاي دارد:
سنايي:
خاك غزنيني رفيع تر فلكي است
عرش و غزنين به نقش هر دو يكي است
فرّخي سيستاني:
بيا تا شاد بگذاريم ما بستان غزنين را
مكن بر من تباه اين جشن نوروز خوش آيين را
فردوسي توسي:
ز غزني سوي اندر آب آمدم
از آسايش ره شتاب آمدم
خاقاني:
گر چه شروان نيست چون غزنين، منم غزنين فضل
از چو من غزنين، مگر غزنين به شروان آمده؟
اما غزنين امروز
غزنين امروز با غزنين ديروز و تاريخي - شوربختانه - تنها در نام و عنوان پيوند و خويشاوندي دارد. غزنين امروز شهري است ويران، غريب، غمگين و غبار آلود، خاموش و فراموش. گاهي اگر ناله اي از او شنيده مي شود، صداي انفجار انتحاري يا بمباران است که هر دو مردم غزنين را به سوگ مي نشاند و سياه مي پوشاند.
حضرت حكيم سنايي غزنوي كه- امروزه – ويرانهی آرامگاهش لانه ملنگ و معتاد شده است از آن ترس دارد كه در سال 2013 م. نتواند از مهمانانش به شايستگي پذيرايي كند. عرق شرمندگي بر جبين خسته و تكيده اش بنشيند.
سنايي از آن ترس دارد كه وزير فرهنگ و جهانگردي افغانستان او را به جرم ناديد انگاشتن ترمينولوژي ملي!؟ (شعر سرودن به زبان فارسي)، تابعيت افغانستاني او را باطل اعلام كند و همچون فرزندانش آواره چهار گوشه جهان شود.
زادگاه سنايي كه روزي روزگاري، يكي از نخستين دانشگاه هاي مهمّ جهان را بنيانگذاري كرده بود، امروزه دانشگاه ندارد. چون در فرهنگ وزير فرهنگ افغانستان (خراسان قديم) دانشگاه يك واژه ضد ديني و ضد ملّي و ضد ترمينولوژي ملّي است. حضرت سنايي شگفت زده از آن است كه وزير فرهنگ، چگونه به اين كشف بديع رسيده است كه دانش و اسلام و دانشگاه و مسلمان با هم سازگاري ندارند. دانشگاه نخست بايد «پوهنتون» شود، آن گاه اذن دخول به قلمرو اختيارات وزير فرهنگ پيدا مي كند. سنايي فكر نمي كرد كه روزي «سومنات» به غزنين او بخندد. براي همين فرمود:
سخن كز بهر حق گويي چه عبراني چه سرياني
مكان كز بهر حق جويي چه جابلقا چه جابلسا
۱- Islamic Educational Scientific and cultural Organization
۲- به نقل از لغتنامه دهخدا.




