بيست وپنجمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران به پايان رسيد. اين نمايشگاه افزون بر دست آوردهاي علمي وفرهنگي براي اهالي خواندن ، نوشتن و بازديدكنندگان، براي مردم ومهاجران افغانستاني مقيم ايران از دوجهت قابل توجه بود:
1- غرفه افغانستان درميان 77 كشور شركت كننده مقام نخست را كسب كرد. اسد الله امیری رایزن فرهنگی سفارت افغانستان در ایران به نمایندگی از كشورافغانستان، تندیس و لوح یاد بود نمایشگاه را از دكترمحمد رضا رحیمی، معاون اول رییس جمهور ایران دریافت کرد.
2- سخنراني برخي ازشاعران وپژوهشگران افغانستان(آقايان شوكت علي محمدي وقنبرعلي تابش) در سراي اهل قلم سروصدا وبازتاب فراواني درميان نويسندگان ورسانه هاي ايران به وجود آورد.

براي آگاهي خوانندگان گرامي كلمه، از تك وپاتك هاي فرهنگي- تاريخي اين ماجراي فرهنگي ! مطالبي كه تاكنون دراين باره به چشم خورده است به نگاه هاي ارجمند تان تقديم مي شود اگرچه ديرهنگام !
متن سخنرانی آقای شوکت علی محمدی
متن سخنرانی آقاي قنبرعلی تابش
گزارش خبرگزاری مهر
(شاهنامه زیر گوش مسئولان ارشاد به یغمای افغانها رفت!/ ایرانیها کوتاه نیامدند.)
متن گفت وگوي آقاي تابش با خبرگزاري مهر
متن گفت وگوي آقاي شوكت علي محمدي باخبرگزاري مهر
جوابیه آقاي محمدكاظم كاظمي به خبرگزاری مهر
ادامه مطلب
(به نقل از كاريز وبلاگ آقاي محسن سعيدي)
این پنجشنبه (۲۸ اردیبهشت ۹۱) در سالن اجتماعات دفتر تبلیغات اسلامی قم، اختتامیهی نخستین جشنوارهی شعر اشراق برگزار شده بود. هدف از این گونه جشنوارهها شناسایی استعدادهای جوان طلاب در زمینهی شعر و ادب است. چنین چیزی در خود آن محفل (بخش بعد از ظهرش که من در آن دعوت شده بودم) عنوان نشد اما در غیر این برنامه و بسیار جاهای دیگر اعلام شده است. من به این کار به مناسبتی که خواهید دانست "لرزیدن به سبک جدید" میگویم و شما آن را هرچه میخواهید تعبیر و تأویل کنید اما منظور خودم اشاره به این نکتهی طنزآمیز است که کشف استعداد جدید و سپس رهاکردنش بهراستی یک نوع جنبش جدید و بسیار پساپُستمدرن در عرصهی هنر و ادبیات است. در گذشته هم در برنامههایی مانند "کنگرهی شعر حوزه" و "هنر آسمانی" که این یکی میخواهد جای خالیشان را پُر کند استعدادهای بسیاری کشف و سپس به خسوف و کسوف گرفتار شدند؛ فقط به همین سبب که بعد از کشف، بدون هیچ حمایت و حمیتی به امان خدا رها شدند و ما تازه میفهمیم که منشأ آن وضعیت نیز همین لرزیدن به سبک جدید بوده است.
القصه؛ وقتی به جشنواره رفتم به چارسوی مجلس، چارچشمه نگاه کردم (حتی به بخش زنانهاش) که شاید کسی از دوستان خودمان را ببینم و پس از مدتها تعطیلیِ نشستهای هفتگی دیداری تازه کنیم اما هیچیک را ندیدم جز چند چهرهی آشنا و ناآشنا در این عرصه که از دیدنشان کمی شگفتزده شدم؛ چون میدانستم که اهل این چیزها نیستند. با این حال تصور کردم که من زود آمدهام. تا این که بعد از چند دقیقه انتظار و نیامدن دوستان، مجبور به ارسال پیامک به چندتن از آنان شدم:"مگر به جشنوارهی اشراق نمیآیید؟" اما با کمال تعجب از همهشان بجز جناب تابش که جواب نداد پاسخ شنیدم که از چنین برنامهای بیاطلاعاند.
این بود که کمی به وضعیت خودم فکر کردم و خود را به چشم اتهام نگریستم:"پس من چهکارهی عروسم که دعوتم کردهاند؟" و بهیاد آوردم که دقیقا دو پیامک در این مورد برایم آمده بود؛ یکی دیروز که فقط از برگزاری جشنواره خبر میداد و دیگری صبح امروز که در آخرش نوشته بود: "از جنابعالی دعوت میشود..." و دستِ آخر مانند بسیاری از مواقع تلاشهای نهچندانتند ذهنیام نتیجه داد: "ها! من چون گهگاهی پیش از این در برنامههای علمیِ دفتر تبلیغات شرکت میکردم و شمارهام را از همان وقت برای اطلاعرسانی گرفته بودند پیامک دریافت کردهام و این هیچربطی به قصهی شعر و شاعریام نداشته است".
چیز دیگری که به یادم آمد این بود که گویا پوسترهای تبلیغاتی آغاز این جشنواره را در مدرسهی فیضیه و حجتیه دیده بودم: "پس من چرا در آن شرکت نکردم یا نخواستم شرکت بکنم؟ همینطور دیگر دوستانم از قم، مشهد، اصفهان و... چرا نکردند یا نخواستند؟" یک جواب کوتاه و کلی این است که بسیاری از ما گرفتار درسها و دیگر چیزها ایم, چهکسی امروز حوصلهی این کارها را دارد تا ما _که از قبل هم کم داشتیم _ داشته باشیم؟ ولی این جواب نمیتواند قانعکننده باشد؛ چرا که طی این مدت، بسیاری از ما کارهایی کردهاند؛ آخر این"جشنوارهی سراسری شعر طلاب حوزههای علمیه" است؛ یعنی ما آنقدر بی...(چیز) بودهایم که حتی یک نفر و آن هم به تعدادِ یک اثر نداشته است تا در اینجا اعلام حضور کند؟ نه! به نظرم آنقدر بی...(کس) بودهایم که جز با همان اعلامیهی عمومی به یک صلای سمرقندی _که بسیار چرب و شیرین است و در اینجا بازار داغی هم دارد_ ننوازندمان؛ یا شاید امسال که سال "تولید ملی" است میخواهند تولیدات فرهنگیهنری حوزه را هم به درجهی رفیعهی "ملی" ارتقاء دهند (البته یک تیم خبرنگاری و نیز گویندهی معروفی از "رسانهی ملی" آنجا حضور داشت)...خلاصه؛ انگارنهانگار که ما هم از آغاز کنگرههای شعر طلاب، شعر و شاعر و برگزیده و تقدیرشده و چه و چه داشتهایم و اکنون نیز هم در "زیر گوش"شان گاه و بیگاه اما مستدام چیز میکنیم: وز وز.
بگذریم. این برنامه شامل شعرخوانی برخی از برگزیدگان, سخنرانی آیت الله محمدی گلپایگانی؛ رئیس دفتر رهبر معظم انقلاب اسلامی و نیز شعرخوانی استاد علی معلم, استاد زکریا اخلاقی, مجید زمانی, سعید بیابانکی و چندتن دیگر بود. سخنرانی حاجآقا گلپایگانی که خود دستی در شعر و ادب دارد به تعبیر استاد معلم از بهترین سخنرانیهای او در سالیان اخیر بود، شعرخوانی استاد معلم نیز مانند همیشه گیرا و جذاب و شعرخوانی سایر عزیزان نیز و در مجموع برنامهی خوب و پُرباری بود (جایتان خالی).
در آخر هم هنگام خروج از ورودی، بستهای فرهنگی هدیه میدادند؛ شامل "ویژهنامهی نخستین جشنوارهی سراسری شعر اشراق" و دو مجموعه شعرِ "زمزمهی کاشیها" اثر محمدحسین انصارینژاد و "بوی بهشت، بوی خیابان" اثر روشن سلیمانی (شاعر طلبه و دبیر جشنواره) که هر دو از "منشورات معاونت فرهنگیتبلیغی دفتر تبلیغات اسلامی" است (و این خود بسیار بدیع است که "دفتر تبلیغات اسلامی" معاونت فرهنگی تبلیغی هم داشته باشد و آن معاونت هم منشوراتی داشته باشد و آن منشورات هم مجموعهی شعر طلاب داشته باشد).
این نکته را نیز خوب است عرضکنم که قبل از این بسته، در اواخر برنامه وقتی که جوایز برگزیدگان را میدادند دوست گرامیام جناب آصف جوادی آمد و مجموعهی داستان "صادق هدایت را من کشتهام" اثر نویسندهی تازهنفسِ هموطنما بانو بتول سیدحیدری را برایم آورد، این کتاب مدتها پیش برای دوستان کانون کلمه ارسال شده بوده است؛ من بسیار خوشحال شدم اما او عصبانی به نظرم آمد و هرچه اصرار کردم صبر نکرد تا برنامه به آخر برسد و با هم بیرون شویم (بیچاره را من به زور پیامکهای پیدرپی به اینجا کشانده بودم).
پس از سِفر خروج با یکی از طلاب همشهری همراه شدم که از من پرسید:"بعضی از این برندگان خواهر از ما نبودند؟" گفتم هیچیک از این برادران و خواهرانِ برنده را نمیشناختم اما نام برخیشان بیشباهت به نامهای ما مردم نبود. وقتی هم به خانه رسیدم در صفحهی آخر ویژهنامه و در ستون اسامی برگزیدگان به نام"محمدمجتبی احمدی"که حایز رتبهی دوم در بخش شعر سنتی است برخوردم و از روی قیاس گمان بردم که محتمل است از ناشناختههای هموطن ما باشد و چند صفحه قبل، غزل قصیدهمانند او را با عنوان "پشت آن سطرهای ناپیدا"خوانده بودم و خوشم آمده بود.
در اینجا آن غزل را از صفحه ۲۰ ویژهنامه نقل میکنم و امیدوارم به این مقدار، متهم به "غارت مفاخر فرهنگی در زیر گوش مسؤولان" نشویم:
پشت آن سطرهای ناپیدا
"السلام علیک..." گفت اما در گلویش درود میلرزید
شاعرت خواست زائرت باشد, وقت اذن ورود میلرزید
در پی خیمهی تو گشت آن روز، خط به خط، صفحهصفحه "مقتل" را
هرچه را میشنید، میبارید، هرچه را میسرود، میلرزید
چندخط خواند و شب، شبستان شد، نور پیچیده بود در خیمه...
تا ببینند صبح فردا را، اشکها در شهود میلرزید
در همین صفحه تا خود خورشید، سطرها از خدا لبالب بود
شب، نشان از قیام فردا داشت، شانهها در سجود میلرزید
صبح تا عصر خواند مردانی با خدا سرخ گفتوگو کردند
در کمان سیاهاندیشان، تیرهای حسود میلرزید
صفحهی بعد تشنهتر میشد، مردی از دوردست میآمد
پارهای از فرات را میبرد، مشک میمُرد، رود میلرزید
خط بعدی به خاک میافتاد، ناگهان بوی یاس میپیچید
بین آن چند خط ناخوانا...نه، عمو نه! عمود میلرزید
واژهای از همان نخستین سطر، گاه در بین جملهها میگشت
چشم شاعر به او که برمیخورد، دستهایش چه زود میلرزید
***
عصر شد، خون گرفت کاغذ را، ماجرا عاشقانهتر میشد
تیغ میمُرد، دشنه مینالید، نیزه میسوخت، خود میلرزید
خط بهخط، عشق، زخم برمیداشت، دشت را بوی سیب میآکند
خنجری سوی حنجری میرفت، با تمام وجود میلرزید
آسمان، سطری از زمین میشد، صفحهی بعد آتشین میشد
چند خط، متن دربهدر میسوخت، خیمهها بین دود میلرزید
باز خون، باز خط ناخوانا، باز آن واژهیغبارآلود
بود اما نبود...اما بود، آه! بود و نبود میلرزید
ناگهان سایهیزنی در دشت، چند فصلی به قبل برمیگشت
در بهشتی که زیر پایش بود، ردِ زخمی کبود میلرزید
خواست شاعر که نقطه بگذارد، فصلها یکبهیک ورق میخورد
شعر، گم کرد دست و پایش را، قافیه مثل بید میلرزید
آه! آن زن به ماه میمانست؛ پشت آن سطرهای ناپیدا
او که در اشتیاق دیدارش، جان چندین شهید میلرزید
آفتاب ادامهداری بود؛ از مدینه کشیده شد تا شام
دختری مثل مادرش غرٌید؛ هفت پشت یزید میلرزید
دیشب اما جوانکی مدٌاح، بر سر خود بلندگو میکفت
هی بهجای "حسین"، "سِن" میگفت، و به سبکی جدید میلرزید!
پنچشنبه هفته گذشته به اتفاق جمعی از دوستان به دعوت خانه ادبیات به نمایشگاه کتاب تهران رفتیم تا درجلسه شعرخوانی خانه ادبیات که باهمکاری رایزنی فرهنگی سفارت افغانستان در تهران برگزار می شد شعربخوانیم وبشنویم والبته ازنمایشگاه کتاب هم دیدن کنیم. به کوشش رایزن فرهنگی فعال سفارت افغانستان جناب آقای امیری امسال جا و فضای بیشتری به افغانستان اختصاص داده شده بود اما درباره کتاب هایی که ازافغانستان اورده بودند می خواستم مطلبی بنویسم . خوشبختانه مطلبی در وبلاگ صدای سوخته دوست شاعر ونویسنده ام آقای محمودجعفری خواندم که به گوشه ای از مشکلات کتاب درافغانستان پرداخته است. افزون بر آن چه آقای جعفری نوشته است در باره قیمت کتاب و دکورغرفه افغانستان ولباس وسرو وضع نامناسب برخی کسانی که گماشته شده بودند کم وبیش گفتنی است اما...
ادامه مطلب
(به نقل از وبلاگ دکترصادق دهقان)
بازگشت اصغر فرهادی به ايران برای همدلی با مهاجران افغان
روزنامه شرق/ شماره 1515 / یکشنبه10 اردیبهشت 1391

ادامه مطلب
نیم نگاهی به مجموعه داستان پیراهن سیاه با گل های سرخ نوشته آقای عبدالواحد رفیعی
نویسنده: بتول سیدحیدری(به نقل از وبلاگ ادبیات داستان)
ادامه مطلب
ارمغان پیدایش ۱
برای فرزند عزیزم زکریا جان در پانزدهمین سالگرد تولدش
محسن سعیدی (به نقل از وبلاگ کاریز)
بگذار جانِ پدر تا دنیا به دنیا بماند
این پستعنصر از اینجاست، بگذار اینجا بماند
بوده است بیما از این پیش؛ گرمِ سکوت و هیاهو
بگذار تا بعد از این هم یکچند بیما بماند
هرچند باور ندارم در حلقهیآسمانسنگ
با اینهمه کفر و طغیان این خانه برپا بماند
از جدِ اعلایت آدم بر روی این خاکِ منفور
جز قصهیرنج و غربت چی مانده کز ما بماند
نسیان در این دیر دلگیر رسم است؛ یعنی عجب نیست
کز روحِ سبزِ مسیحا، چوبِ چلیپا بماند
انسانِ آدمنمانند۲ در قهرسالِ خداوند
فردا همانند امروز تنهایِ تنها بماند
آواره تنها نه ماییم؛ آواره خلق جهاناند
جز رفتن اینجا نبینی چیزی که مانا بماند
از دامِ پستی رها شو؛ با آسمان آشنا شو
تا آهویِ چشمِ شوخت همواره شیدا بماند
همیانِ جان را بهرندی پُرمهر و هوش و خرد کن
سرمایه این است دلبند کز قطره دریا بماند
در زاد روزت ندارد جز شعر و شرم ارمغانی
چشمت مبادا به دستِ درویشِ بابا بماند !
هجدهم فروردین 1391
------------------------------
۱. "پیدایش" در گویش اصیل محلی ما همان تولد است.
۲. ساختن صفت به این شیوه (اسم + نمانند) از ظرایف زیبای زبانی در گویش مردمی کشور ما است.
تکتم حسینی (به نقل از وبلاگ زنی از کوه های دوشنبه)
رها کن در گلوی نی دوباره بغض چوپان را
پریشان تر به دشت آور زن گیسو پریشان را
کمر بر چادرم بستم که با تو پا به پا باشم
به پایم رقص خلخال و به چادر رقص طوفان را
ببین سرگیجه می گیرد تمام شهر درچشمم
تمام خاطراتی که گرفته حال آبان را
ودانه دانه می ریزد غمی از مردمکهایم
غمی که داده بر چشمم شکوه برگ ریزان را
درختان بی گناهند و من دیوانه می دانم
به آتش می کشد چشمت تمام این خیابان را
الا یا ایها الساقی گره افتاده درکارم
که مشکل می کنی هر بار این تقدیر آسان را
آبان ماه
نقطه چین
کبری حسینی(به نقل از وبلاگ شهاب)
هيچ كس حال دل توفاني اش را حس نكرد
نم نم اشك وشب باراني اش را حس نكرد
گونه هاي سرخ لبريز از انارش را كه ديد
التهاب سيليي ويراني اش را حس نكرد
برف را برقله پاييزي اش احساس كرد
در درونش آتش پنهاني اش را حس نكرد
دفتر شعرسپيدش را به دقت برشمرد
نقطه چين مبهم پيشاني اش را حس نكرد
باهمه همدرد وهم آواز بود و حيف شد
لحظه اي رفتن كسي حيراني اش را حس نكرد
گیلاس
آصف جوادی (به نقل از وبلاگ نمک)
روزهای بلندتابستان، بیحضورت چقدرتعطیل است
روزهای بلند تنهایی، گویی با رستخیز فامیل است
داستان بلند هجرانت، قصه دردناک کنعان است
داستان بلند غمهایم، قصه قتلگاه هابیل است
گاه، حس نگاه تو دارم، آسمانم ستاره باران است
گاه، مینوشم از لبت گیلاس، بزم رقص و سماع تکمیل است
راه ابریشم است گیسویت، کاروانهای دل به دنبالت
مینیاتور چشم آهویت، بینیاز از بیان و تفصیل است
هرکسی برگزیده راهی را، تا که بیند نشانی از کویت
آن یکی لب بهگوش همراه است، این یکی پای چت و ایمیل است
من که همسایه نیستانم، روستا زاده پریشانم
بارها گفتهام که تنها راه، جاده خاکی و قدیم دل است
(به نقل از وبلاگ باغچار ابوطالب مظفری)
«جشنواره ادبی قند پارسی» که امسال ششمین دوره آن- البته نه چندان بیحاشیه- سپری شد، سنت تجلیل از پیشکسوتان فرهنگ و ادبیات افغانستان را نیز در حاشیهاش دارد و این نوبت قرار بود از جناب دکتر «سرور مولایی» تجلیل داشته باشند. از من خواسته بودند یاداشت کوتاهی برای بولتن این جشنواره بفرستم. روزها میگذشت و راهی برای نگارش آن نمییافتم. از طرفی شنیده بودم دکتر سخت بیمار است. نمیشد با چند خط فرمایشی این امانت را از شانه انداخت. دکتر بر گردن نسل ادبی برآمده در ایران، حق بسیاری دارد. در همین روزها بود که شنیدم جلد چهارم کتاب «سراج التواریخ» با مقدمه و تصحیح دکتر از چاپ در آمده؛ از دوستم ابراهیم شریعتی خواستم مقدمه این کتاب را برایم بفرستد تا شاید بهانهای برای نگارش آن یاداشت پیدا کنم. وقتی مقدمه را خواندم ناخواسته باروراین شعر بودم.
ابوطالب مظفری
دکتر سرورمولایی
عکس از دکترصادق دهقان
ادامه مطلب
(نگاهی به کارنامه کانون ادبی _ فرهنگی کلمه در سال گذشته)
استاد سیدابوالقاسم حسینی ژرفا، طلبه، شاعر و نویسنده ایرانی، چندسال پیش در یک جلسة ادبی که از سوی جامعة المصطفی برگزار شد، به مدرسه عالی امام خمینی قم دعوت شده بود و درباره مشکلات و دشواری فعالیت ادبی در قم و حوزه علمیه سخن میگفت. او در بخشی از سخنان خود راجع به بیمهری نسبت به شعر و فعالیتهای ادبی اظهار داشت:
«هنوز در حوزه علمیه کسانی هستند که یک بیت شعر را کامل نمیخوانند تا مبادا مرتکب مکروه شوند»!
این سخن را بدبینانه تلقی کردم اما گذشت زمان نشان داد که این استاد مؤمن و متواضع بیجا و بیراه نگفته است. با این مقدمه میخواهم گزارش سال گذشته کانون را ادامه بدهم. نخست از محل و جای جلسه کانون شروع میکنم.
1. جای برگزاری جلسه!
دوستان میدانند که کانون به دلایلی هنوز جای ثابت جلسه ندارد. سال گذشته اتاقی در زیرمجموعههای فرهنگ و ارشاد اسلامی پیدا شد که روزهای پنجشنبه به مدت دوساعت به عنوان مهمان، جلسه شعرخوانی و نقد شعر برگزار کنیم. چند جلسهای برگزار شد که فرمودند پس از این به یکی از ساختمانهای دیگر فرهنگ و ارشاد بروید. بهطور طبیعی، چند هفتهای جلسه تعطیل شد، تا این که به محل جدید رفتیم. جلسة هفتگی روبهراه و بسیار پر بار شده بود. استعدادهای جدیدی درحوزه شعر و داستان نویسی جذب شدند. برخی از دوستان پیشنهاد کردند که حالا که بیشترمان طلبه جامعة المصطفی هستیم بیایید از جامعة المصطفی درخواست یک محل مشخص برای جلسه بکنیم و در آینده برای رسمیت یافتن کانون به عنوان یک تشکل فرهنگی در کنار دهها تشکل فرهنگی دیگر جامعه تلاش کنیم شاید از این خانهبهدوشی نجات یابیم و با انگیزه و انرژی بیشتر فعالیتهای ادبی را پی بگیریم. این بار آقای سعیدی و برخی دوستان دیگر که از چهرههای فرهنگی شناختهشده به شمار میروند، کار را دنبال کردند و طبق معمول نتیجه گرفتند. سرانجام در مدرسه مرعشیه قدیم و مؤسسه زبان و فرهنگشناسی جدید، اتاقی به طول و عرض دوساعت در روزهای پنجشنبه فراهم شد. جلسات هفتگی بسیار پربار و پرنشاط دنبال میشد تا این که پای شرط و شروط از سوی مسؤولان مدرسه، پیش کشیده شد: باید این چنین باشید و آن چنان نباشید و...
دوستان پیشنهاد کردند که به مناسبت زادروز امام زمان(ع) جلسهای برگزار کنیم شاید... و جلسه در مدرسه حجتیه، با عنوان "قافیههای ناتمام" با حضور مهمانانی از خانه ادبیات افغانستان از تهران برگزار شد. دوستان شاعر آمدند و شعر خواندند. علیمدد رضوانی غزل امروزهم زوار حرم رد مرزشد..." را خواند. دیگران هم شعرهایی در باره امام زمان و... خواندند. فیلمبردار مؤسسه هم فیلمبرداری کرد. دیری نگذشت که جلسه هفتگی ما به دلیل یا به بهانه تعمیر و مرمت ساختمان تعطیل شد. رایزنیهای بعدی نتیجه نداد. مسؤولان مدرسه حتی یک نسخه سی دی از جلسه هم به کانون ندادند. دوباره به امامزاده فرهنگ و ارشاد دخیل بستیم. دوباره جلسه ادامه پیداکرد، تا این که واسطهها پیام آوردند که چون دبیرخانه شعر آیینی در قم است شعرها باید دین و آیین داشته باشد!! در همین زمان ساختمان ارشاد اجارهاش به سر رسید. برای برگزاری جلسه در ساختمان جدید برای ما قیود و شروطی گذاشته شد که ناگزیر وادارمان کرد تا عطای جلسه شعر را به لقای آن ببخشیم و هم اکنون دوماه است که جایی برای یک جلسه دوساعتی در شهر مقدس قم نداریم.
2. کتابها و استعدادهای جدید
در سال گذشته دوستان شاعر افغانستانی در قم بسیار پرکار و با انگیزه ظاهر شدند؛ چاپ کتاب دل خونین انار آقای تابش و نیز استعدادهای جدیدی در حوزه شعر و داستاننویسی که در ششمین جشنواره ادبی قندپارسی رتبه به دست آوردند، شاهدی بر این مدعاست. لازم به یاد آوری است که درسال گذشته مجموعه داستان «صادق هدایت را من کشتم» داستان نویس هموطن مقیم قم، خانم بتول سیدحیدری نیز به چاپ رسید و با استقبال وبازتاب خوبی رو به رو شد.
3. نشستهای ویژه
بشیر رحیمی بهار سال گذشته از کانادا به قم آمد و مدت کوتاهی مهمان دوستانش بود. کانون کلمه افزون بر نشستهای معمولی هفتگی، صبح شعری به مناسبت حضور رحیمی برگزار کرد. دوستان در این نشست ویژه شعر خواندند و شعر و گزارش از فعالیتهای هنری و فرهنگی رحیمی و دوستانش در کانادا شنیدند. گزارش کتبی و تصویری این نشست در همان زمان در وبلاگ کانون گذاشته شد.
شریف سعیدی از کشور سویدن به قم آمد و مدت کوتاهی مهمان دوستان بودند. و به افتخار ایشان نیز محفل ویژهای برگزار شد. شریف در این نشست از فعالیتهای فرهنگی و کتابهای چاپ شده و چاپ نشده اش گفت. گزارش این نشست نیز در همان زمان همراه با عکس و تصویر در وبلاگ کلمه گذاشته شد.
عبدالواحد رفیعی داستاننویس از افغانستان به قم آمد و در نشستی نسبتا ویژه با او، خبرها و تحولات فرهنگی و ادبی کشور تحلیل شد. دوستان کانون در این نشست داستان کوتاه خواندند و با تمام مشکلات و کاستی های موجود، نشست ساده و صمیمانهای بود. گزارش این نشست نیز همرا با عکسهای جلسه در همان ایام در وبلاگ کلمه گذاشته شد.
نشست ویژه چهارم قرار بود به مناسبت حضور آقای عبد الشکور نظری در قم، که به دعوت ششمین جشنوارة قند پارسی از کابل به ایران آمده بود برگزار شود، اما متأسفانه در آستانة برگزاری این نشست، به علت فراهم نشدن محل جلسه که پاشنه آشیل همیشگی کانون است، برگزار نشد.
4. کسب رتبهها و جوایز
یکی از رویدادهای مهم فرهنگی مهاجران افغانستانی در ایران در سال گذشته، برگزاری ششمین جشنواره ادبی قندپارسی به دبیری دکترصادق دهقان بود که با حضور صدها نویسنده و شاعر افغانستانی و ایرانی در تهران برگزارشد. در این جشنواره شاعران و داستاننویسان افغانستانی مقیم قم خوش درخشیدند و جوایز و رتبههای زیادی را به خود اختصاص دادند. خانم زهرا زاهدی در شعر آزاد، رتبه نخست، آقای علیرضا جعفری در شعر کلاسیک رتبه دوم، خانم تکتم حسینی در شعر کلاسیک، رتبه سوم را کسب کردند و خانمها ریحانه بیانی و معصومه موسوی در داستان کوتاه و شعر آزاد شایسته تقدیر شناخته شدند.
مدتی پیشتر از این، در جشنواره فرهنگی هنری طوبی که از سوی جامعة المصطفی در قم برگزار شد نیز اعضای کانون کلمه با ارسال آثاری قابل توجه حضور یافته بودند اما از آن میان تنها شعری از خانم زاهدی حایز رتبه سوم شناخته شد. به نظر میرسد داوری در این جشنواره بر معیارهایی غیر از شایستگی و ارزش هنری استوار بوده است. در هر حال از چند و چون داوری چیزی به اطلاع شرکتکنندگان نرسید و کسی که به عنوان داور سخنرانی کرد فردی ناشناخته بود که تا کنون از او به عنوان یک شاعر نامی نشنیده بودیم.
5. همکاری با مؤسسة فرهنگی در دری
در واپسین روزهای سال گذشته خورشیدی، استاد ابوطالب مظفری، حیدربیگی و خانم زهرا حسینزاده از مؤسسه در دری، با دوستان کانون ادبی _ فرهنگی کلمه، نشست صمیمانهای در قم داشتند و درباره تجدید سازمان و گسترش فعالیتهای ادبی و هنری شاعران و نویسندگان مهاجر افغانستانی در ایران به دیدگاه مشترک و مفیدی رسیدند و قرار شد که فصلنامه وزین خط سوم پس از یک وقفه ناگزیر، با همکاری دوستان کانون، مجددا راهاندازی و با هیأت تحریریه جدید چاپ و منتشر شود. صحبتهایی درباره گشایش شعبه در دری در قم هم شده است که امیدواریم با موفقیت همراه باشد.
اصول داستان نویسی
به نقل از سایت موسسه فرهنگی هنری تسنیم
نوشته ریموند کارور
ترجمه شقایق قندهاریاز زمان چخوف تا جیمز جویس، داستان کوتاه معرف رمان و داستان مدرن بود و آن را تشریح و مشخص می کرد. پس از آن بود که داستان کوتاه به صورت یک گونه ادبی توسط نویسندگان آمریکایی تعریف و مشخص شد. در این مقاله یکی از برجسته ترین نویسندگان آمریکا دلایل گرایش خود را به داستان کوتاه، در مقایسه با رمان بازگومی کند.
در اواسط دهه ۱۹۶۰ بود که متوجه شدم به راحتی نمی توانم حواس خود را روی آثار داستانی بلند متمرکز کنم. تا مدتی علاوه بر اینکه در خواندن آثار روایی بلند مشکل داشتم، در خلق و نگارش چنین آثاری نیز همین دشواری را تجربه کردم. میزان تمرکز و توجه ام از لحاظ مدت زمانی کاهش یافته بود؛ به طوری که من دیگر صبر و شکیبایی لازم برای نگارش رمان را در خودم نمی دیدم. قضیه پیچیده ای است که در این جا صحبت درباره اش به شدت خسته کننده خواهد بود. با این حال می دانم دلیل اینکه امروزه به وفور شعر می سرایم و داستان کوتاه می نویسم، به همین موضوع برمی گردد. امکان دارد مدام تغییر حالت بدهید، اما معطل نمانید و کاری انجام دهید. در مورد شخص من شاید به این خاطر بود که آن موقع با اینکه هنوز سی ساله نشده بودم، تمام انگیزه های جدی و بزرگم را از دست داده بودم. اگر هم چنین بود، به گمانم برای من که اتفاق خوبی بود. نویسنده ای که قدری شانس و انگیزه داشته باشد، می تواند در کارش خوب پیش برود. انگیزه بیش از حد و بد شانسی، یا حتی نداشتن شانس به کل، می تواند کشنده باشد. برای داستان نویسی استعداد نیز لازم است.
ادامه مطلب
مجموعه داستان صادق هدایت را من کشته ام باحضور نویسنده ی کتا ب خانم بتول سیدحیدری وکارشناسان ادبیات داستانی ازسوی انجمن داستان نویسان دفترادبیات سازمان تبلیغات اسلامی قم و انجمن داستان نویسان حوزه هنری قم روز دوشنبه 22 اسفند بررسی شدبا حضور مدرس داستان نویسی وداستان نویس علی اصغرعزتی پاک ، کارشناس نقد ادبی وداستان نویس زهره میرعارفیان ، کارشناس ادبیات نمایشی وداستان نویس حامدجلالی ، کارشناس ادبیات داستان آقای فرهادی وآقای سلطان مرادی داستان نویس و خانم های میرابوطالبی داستان نویس وزهرا برقعی داستان نویس وسیداحمد مدقق داستان نویس افغانی وجمعی دیگر ازعلاقمندان به ادبیات داستان وداستان نویس ؛ درساختمان هنرهای آسمانی به نقد کشیده شد.
دراین جلسه با توجه به سه موضوع کتاب بررسی شد:
ادامه مطلب
دوستان ارجمند سلام!
کانون ادبی ـ فرهنگی کلمه پیشاپیش فرا رسیدن سال نو خورشیدی را به همه تان تبریک وشادباش می گوید. امید وار است که سال ۱۳۹۱ سال صلح و آشتی وبهروزی انسان در سراسر جهان بویژه افغانستان خسته ازجنگ و درگیری باشد.
نوروز و بهار در شعر فارسي
صديق ذليق
در مورد اين كه از چه زماني توصيف نوروز و بهار در شعر فارسي دري جا باز كرده تا هنوز معلومات دقيقي در دست نيست زيرا، محققين به اين باور اند كه ريشه برگزاري جشن نوروز به سال هاي قبل از تاريخ مي رسد.
نصرالله پرتو نادري شاعر و نويسنده كه تحقيقاتي در اين ارتباط انجام داده است، اظهار مي دارد:" در جستجوي قدمت نوروز ما بايد از مرز تاريخ بگذريم و در ميان اسطوره ها و افسانه ها آن را جستجو كنيم چنانچه فردوسي در شاهنامه گفته است:به جمشيد بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
چنين جشن فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان يادگار
اما با اين حال آن چه از نتايج تحقيقات به دست آمده نشان مي دهد كه شعراي زبان دري، از شعراي كلاسيك تا به شعراي معاصرهمه به نوعي از نوروز و بهار با سرايش شعر استقبال كرده اند.
محققين، شعرا و نويسندگان زبان دري معتقدند كه كمتر شاعري را مي توان سراغ داشت كه از نوروز و بهار استقبال نكرده باشد و ابياتي را در ديوانش در ستايش نوروز و بهار نداشته باشد.
نادري مي گويد:"بيان زيبايي هاي طبيعت يا توصيف فرارسيدن بهار بزرگ ترين بخش شعر فارسي را تشكيل مي دهد."
او مي افزايد كه سه قرن نخست از قرن دوم الي قرن پنجم خورشيدي را مي توان قرون شعر طبيعت ناميد و كمتر كسي شايد باشد كه در باره نوروز و بهارنسروده باشد، حتا گفته مي شود كه اولين شعري را كه انسان سروده است در وصف طبيعت بوده زيرا طبيعت هم بهترين دوست انسان است و هم سخت ترين دشمن او.
حيدري وجودي نويسنده و شاعر ديگر زبان دري كه اكنون در كتابخانه عامه كابل مصروف تحقيق است به اين باور است كه از دوران رودكي تا به امروزشاعري نيست كه در مورد نوروز و بهار شعري نسروده باشد.
نادري شعر سه دهه نخستين در باره طبيعت را بيشتر استوار به مقايسه و شادكامي دانسته و مي افزايد كه ديد گاه ها در اشعار سه دهه نخستين انفسي نبوده و من شاعر كمتر تجلي دارد.
با توجه به اظهارات ذكر شده اگر ديوانهاي شعراي كلاسيك را ورق بزنيم اشعار بي شماري در وصف نوروز و طبيعت مي خوانيم.
رودكي بهار را فصلي براي شادكامي و شاد خواري دانسته مي گويد:
آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب
با صدهزار نزهت و آرايش عجيب...
يا فرخي سيستاني سروده است:
گل بخنديد و باغ شد پدرام
اي خوشا اين جهان بدين هنگام...
دقيقي بلخي گفته است:
در افگند اي صنم ابر بهشتي
زمين را خلعت اردي بهشتي
چنان گردد جهان هزمان كه در دشت
پلنگ آهو نگيرد جز به كشتي
منوچهري باران بهاري را اين گونه تشبيه كرده است::
وان قطره باران كه بر افتد به گل سرخ
چون اشك عروسيست كه افتاده به رخسار
وان قطره باران كه بر افتد به گل زرد
گويي كه چكيده ست گل زرد به دينار
ويا عنصري بلخي در مورد باد نوروزي گويد:
باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود
تا زصنعش هر درختي لعبت ديگر شود
روي بند هر زميني حله چيني شود
گوشوار هر درختي رشته گوهر شود
نادري به اين باور است كه در شعر شاعران مكتب عراقي و هندي توصيف طبيعت بيشتر با حالات انفسي شاعر آميخته است. من شاعرو عواطف ذاتي شاعر بيشتر تجلي دارد.
به گفته نادري صنعت تشخيص يا "پرسونيفكشن"دادن هويت انساني به اشيا در شعر فزوني مي گيرد و اشيا و طبيعت داراي روح و عاطفه مي شوند.
حافظ سروده است:
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
عالم پير دگر باره جوان خواهد شد
بيدل مي سرايد::
چه ابر آيينه ای ناز گل و مل
بهار صد شبستان زلف و كاكل
و يا در مورد باران گفته است:
گهر هاي محيط عالم پاك
ز غلتاني روان تا دامن خاك
اقبال لاهوري مي گويد:
نخستين لالص صبح بهارم
پياپي سوزم از داغي كه دارم
به چشم كم مبين تنهاييم را
كه من صد كاروان گل در كنارم
استاد خليل الله خليلي در توصيف بهار گفتهاست :
در اين بهار در خرمي چنان بستند
كه راه خنده به گلهاي بوستان بستند
اما متصوفين و عرفاي شاعر كه در تجلي هاي دروني شان را به زبان شعر در آورده اند، با فرارسيدن بهار و گل و سبزه نيز با ديد عميق صوفيانه برخورد كرده اند.
حيدري وجودي مي گويد كه نوروز از نگاه عرفا نخستين روز فصل بهار يعني فصل نمو، باليدن، رسيدن و شدن است. زيرا سالك حق اولين سيرش را در طبيعت مي كند، چون تجليات خداوند در اين فصل در طبيعت به باليدن مي پردازد.
وجودي مي افزايد:" همان گونه كه پديده هاي طبيعي؛ غير از خاصيتي كه فصل بهار دارد، بدون تمهيدات رشد نمي كند و به ثمر نمي رسد، پديده هاي معنوي هم كه در سرشت هر انسان با تفاوت درجه بالقوه وجود دارد؛ بدون تمهيدات يا سعي و كوشش از قوه به فعل نمي آيد.
به گفته وجودي عارفي گفته است:
تولاله بيني و من داغ سينه صحرا
تو زره بيني و من آفتاب مي بينم
و يا
شب چراغيست كه بر تربت مجنون سوزد
گل خود روي مگو لاله صحرايي را
صائب اصفهاني گفته است:
بهار مي رسد و عارفانه بيرون آي
اگر ز خود نتواني زخانه بيرون آي
* * *
غزلی از محسن سعیدی
جادوی چشم آهو
چندی پیش در سایتی آمده بود که یکی از مخالفان دولت، در پی دلدادگی نسبت به دختری جوان و تعیین شرط از طرف او، سلاح خود را به زمین گذاشته و با ادامة تحصیل دختر پس از ازدواج نیز موافقت کرده است. این قصه از جوانب مختلف قابل تحلیل و بررسی است اما این خبر مرا به یاد شعری ناقص و فراموش شدهام انداخت که اوایل دهة هشتاد در دفترچهای نوشته و رها کرده بودم. این اتفاق باعث شد که لابهلای یاداشتهایم را بگردم و فراموششدة مسکین را بازیابم. اکنون آن را با مقداری ویرایش و تکمله به کاریز میسپارم تا به هرجا که میخواهد برساند:
پریطاووس
پُر است از شهدِ رنگارنگ در هر درّه کندوها
سرازیر است در دامانهها شیرینترین جوها
صدای کبکهای جفتجو میآید از صخره
و فوج سارها در رود میرقصند با قوها
هوا موسیقی نوروز و بوی مهرگان دارد
نسیم آهسته بازی میکند بر دوش سازوها 1
چَرا کن دیده نادیدهام! در سُکر این وادی
ببین: باریده هرسو عشق تا بالای زانوها
بتی آنجاست بس زیباتر از صلصال و شهمامه
که میچرخند گرداگرد دامانش پرستوها
پریرویی است بر تن جامه طاووس پوشیده
فرو فتاده تا پای پریطاووس گیسوها
او اهلی میکند در گرمِ آغوشش پلنگان را
به جادویی که پنهان است در چشمان آهوها
* * *
تو در رؤیای من گهواره آرام لالایی 2
نمیبینند اینجا کودکانت خواب لولوها 3
•
نگاهت شعله بازی میکند با جنگل خوابم
در آتشخانه چشم تو، میسوزند جاسوها 4
بازنویسی: اسفندماه ۱۳۹۰
- سازو: گیاهی است که به صورت انبوه در کنار جوها و چشمهها میروید و از آن حصیر میبافند؛ لُخ، پاپیروس.
- لالا: خواب کودکانه.
- لولو: موجوی خیالی آدمخوار که کودکان را با آن میترسانند.
- جاسو: شاخکهایی نازک که بر سر خوشههای گندم و جو میرویند؛ به ابرو میمانند و وقتی خشک میشوند کمی خاصیت خار هم پیدا میکنند.
پای حرف های دل خونین انار
(درحاشیه مجموعه شعر دل خونین انار، سروده قنبرعلی تابش)
آصف جوادی
مقدمه
شعریکی ازشاخه های پرباروبرگ درخت تنومند وکهنسال هنر است که همراه با انسان آفریده شده است. پیشینه شعر خصوصا شعر فارسی با اندیشه وتفکر گره خورده و بسیار پر افتخار وارجمند بوده است. بسیاری از آموزه های انسانی وحتی وحیانی ماندگاری وبالندگی خود را وامدار شعر است. برای همین در آموزه ها وگزاره های دین مبین اسلام به شعر توچه ویژه ای شده است. دراین نوشته گشت وگذاری داریم به اتفاق شما خواننده ارجمند، در گلگشت های دل خونین انار، سروده شاعر ارجمند ، آقای قنبرعلی تابش.
واژگان کلیدی: اندیشه، زبان، زن، عشق، فرم، مذهب، مهاجرت، وطن.
معرفی مجموعه
دل خونین انار،تازه ترین اثر شاعر ارجمند آقای قنبرعلی تابش است که زمستان امسال(1390) توسط انتشارات صبح امید درکابل، به چاپ رسیده است. این مجموعه دربرگیرنده برخی سروده های 1386تا1390 شاعر است. شعرهای این مجموعه درقالب های کلاسیک مثنوی، غزل، قصیده، دوبیتی، رباعی وچهارپاره سروده شده است.
این نوشته به گونه فشرده از دو زاویه ومنظر به مجموعه یاد شده، نگریسته و داوری وارزیابی نهایی این نوشته وآن مجموعه باخوانندگان گرامی است:
الف- اندیشه
ازنظر اندیشگی شاعر به چند موضوع مهم پرداخته است که دغدغه و دلنگرانی او به شمار می رود:
1- وطن
شاعردل خونین انار درمجموعه های پیشین خود نیز به وطن به عنوان یکی از دلمشغولی های اصلی خود پرداخته بود. چهره وطن در مجموعه های پیشین همراه با گرد وغبار و دود جنگ وتجاوز ازیک سو، مقاومت و دفاع وپایداری از سوی دیگر، بازتاب یافته بود، اما وطن دل خونین انار، یک حوزه تمدنی وفرهنگی را نمایندگی می کند که برگرفته از یک فرضیه ونظریه ای است که در دهه های پسین رواج یافته است. پژوهشگران این نظریه بااستفاده وبهره جویی از متون مرجع وآثار تاریخی وباستانی، براین باورند که آریایی های کهن وتاریخی، دودمان ونیاکان هزاره های امروزین افغانستان بوده اند. اگرچه این نظریه هنوز حلقه های مفقوده فراوانی دارد وبرای تبدیل شدن به یک پارادایم، راه درازی را باید بپیماید. با این وصف، این بینش ونگرش درشعرهای آغازین وبلند گل سرخ، میراث مشترک، هیرمنداشک گرم غرجستان، نوروزنامه بلخ و...جلوه گرشده است. به چند نمونه اشاره می شود:
بلخ نام اولین دولتشهر
نوبهار آتش شوریده به دهر
آتش افتاد به جان زرتشت
شعله شد جان وجهان زرتشت
وحی آغاز اوستایی داشت
بلخیان نور اهورایی داشت
کاوه شد پرچم آزادی شرق
داد شد برسر بیدادی شرق
(مثنوی گل سرخ)
ادامه مطلب
(به نقل از سایت غرجستان)
ششمین جشنواره قند پارسی، دهم حوت با پیام دکتر سید مخدوم رهین، وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان و با حضور دهها شاعر، نویسنده و فرهنگیان افغانستانی و مهمانان ایرانی در سالن سوره حوزه هنری تهران گشایش یافت ودر روز یازدهم حوت، همراه با نیکوداشت باشکوه دکتر محمدسرور مولایی، برندگان جشنواره اعلام شدند.
مراسم با تلاوت کلام الله مجید و پخش سرود ملی افغانستان و ایران آغاز شد. سپس، محمد صادق دهقان، دبیر ششمین جشنواره قندپارسی به مهمانان خوش آمد گفته و اظهار داشت: «خانه ادبیات افغانستان، ششمین جشنواره ادبی قند پارسی (ویژه شعر و قصه جوان افغانستان) را در حالی آغاز میکند که کولهباری گرانسنگ از سه دهه تجربه ادبی و فرهنگی را بر دوش میکشد. در این سالها کوشیدهایم نمایندهای راستین برای بازتاب دادن صدای نسل امروز ادب افغانستان در درون و بیرون کشور و پاسدار میراث ارزشمند نسل رودکی، ناصر خسرو، فردوسی، سنایی، عطار، خیام، نظامی، سعدی، مولانا، حافظ، بیدل و خواجه عبدالله باشیم و از این رهگذر، رسالت خطیر خویش را برای روشن نگاه داشتن چراغ زبان و ادب پارسی و فرهنگ ملی در سرزمین مادری به انجام رسانیم.»
دکترصادق دهقان دبیرجشنواره
دهقان در بخش دیگری از بیانات خود گفت: «خانه ادبیات افغانستان کوشیده است گذرگاهی ارتباطی باشد میان نسل امروز و پیشگامان فرهنگی. بر همین اساس، این دوره از جشنواره به نام فرزند خجستهخصال غزنین باستانی؛ دکتر محمدسرور مولایی عزیز آراسته شده است. به پاس چندین دهه تلاش خستگیناپذیر این بزرگمرد نازنین در قلمرو مثنویپژوهی، بیدلشناسی، پژوهش در تاریخ ادبیات پارسی و تصحیح نسخههای کهن ادبی و تاریخی، تمام قد به پا میایستیم و درود بیکران خود را نثار همت والایش میکنیم.»
ادامه مطلب
ششمین دوره جشنواره قند پارسی در روزهای دهم و یازدهم اسفند، ازسوی خانه ادبیات افغانستان، بخش تهران باحضور مهمانان افغانستانی و ایرانی درتهران برگزار شد. دراین جشنواره ازمیان شاعران و داستان نویسانی که ازقم دعوت شده بودند ، خانم ها و آقایان:
زهرا زاهدی در بخش شعر سپید رتبه نخست
سیدعلیرضاجعفری دربخش شعرکلاسیک رتبه دوم
تکتم حسینی دربخش شعر کلاسیک رتبه سوم
را کسب کردند
وخانم ها
معصومه موسوی دربخش شعر آزاد
ریحانه بیانی در داستان کوتاه
شایسته تقدیر شناخته شدند.
کانون ادبی- فرهنگی کلمه این موفقیت را به این شاعران و نویسندگان گرامی و دیگر دوستان کانون تبریک و شادباش می گوید.
گزارش مفصل این جشنواره را درفرصت مناسبی خواهید خواند.

ششمین جشنواره قند پارسی، ساعت 3 چهارشنبه دهم اسفند در تالار سوره حوزه هنری تهران گشایش مییابد. قند پارسی به سنت سالهای گذشته، در دو روز دهم و یازدهم اسفند برگزار میشود که امسال به نکوداشت دکتر محمدسرور مولایی؛ مثنویپژوه، بیدلشناس و مصحح بزرگ افغانستانی اختصاص دارد.
محمدکاظم کاظمی، قنبرعلی تابش، مصطفی محدثی خراسانی، ابوطالب مظفری، محمدرضا گودرزی و تینا محمدحسینی، داوران دو بخش شعر و داستان این دوره از جشنواره قند پارسی بودند.
شماری از شاعران و نویسندگان افغانستانی از داخل افغانستان و نیز شاعران و نویسندگان ایرانی در بخش چشمانداز ادبیات معاصر ایران در جشنواره حضور خواهند داشت و تعدادی از شخصیتهای ادبی، فرهنگی و علمی افغانستان و ایران در این همایش دو روزه سخنرانی میکنند.
نشانی سالن: تهران. خیابان حافظ.تقاطع سمیه.روبهروی دانشگاه امیر کبیر (پلی تکنیک).حوزه هنری. تالار سوره
دل خونین انار نام سومین مجموعه شعر شاعر ارجمند جناب آقای قنبرعلی تابش است که زمستان امسال (۱۳۹۰) توسط انتشارات صبح امید درکابل با صفحه آرایی و ویرایش آقای کاظم کاظمی و طرح جلد طیبه امینی به بهای ۱۵۰ افغانی به چاپ رسیده است. پیش ازاین دو مجموعه به نام های «دورتر ازچشم اقیانوس» و« آدمی پرنده نیست» ازاین شاعر ارجمند در ایران به چاپ رسیده بود.
با نگاه شتابزده که ناشی از نبود فرصت مناسب است سه نکته درباره دل خونین انار گفتنی است :
۱- این مجموعه ازنظر کمیت به اندازه هردو مجموعه پیشین شاعر است وجالب این است که سراینده دل خونین انار دراین مجموعه بسیار پرکار ظاهر شده است به طور مثال تاریخ سرایش برخی اشعار نشان می دهد که گاهی چهارتا شعر در یک روز سروده شده است.
۲- مضمون ومحتوای اشعار با مجموعه های پیشین بسیار دگردیسی وتفاوت را نشان می دهد.
۳- ازنظر فنی وهنری نیز با دومجموعه پیشین تفاوت محسوسی به چشم می خورد .
کانون ادبی ـ فرهنگی کلمه چاپ این مجموعه را به این شاعر ارجمند وپرکار شادباش می گوید. به امید چاپ مجموعه های بعدی وتوفیقات بیشتر آقای تابش.
دو هفت سال و دو تا چین۱
چه بی قرار و چه بی بغض و بی کلام، وطن!
من آمده به تماشای تو، سلام وطن!
شنیده کودک تو بوی سبز پیرهنت
و گویدش که نرو پیش، هست دام، وطن
چه سالهاست که تبعید شانههای تو ام
اشاره کن که دگر پرزده بیام، وطن!
بله! چو دامن چین چین توست پیشانیم
سپید گیس شدم در عراق و شام، وطن!
دو هفت سال و دو تا چین، کمال بیدردی است
نسوخته، به فراقت شدم تمام وطن
اسیر جنگل مازندران شده دل من
کجاست شیهة آن تکسوار سام، وطن!
دو بیکسیم به دو سوی هیرمند رها
نمیدهد دگر اینجا خدا پیام، وطن!
پیام نه، که دگر قطرههای باران نیز
دریغ کرده ز چشم من التیام، وطن!
«بیا بریم...» چگونه؟ ولی نمیگویند
چگونه باز کنم گام را ز گام، وطن!
و بیدلیل، چو من، چشم در غروب، بخند
که در گلو نکند بغضت ازدحام، وطن!
زابل، 1/9/1390
۱ در بازدید دستهجمعی شاعران شرکت کننده درکنگره شعر سیستان از مرز ایران با افغانستان, همه دوست داشتیم که کمی پیشتر به سمت افغانستان برویم، امّا میزبانان مسول با تاکید میگفتند پیشتر نروید که شلیک میکنند.
از همان روز...
دلم می خواهد این شب ها پریشان خودم باشم
کمــــی در خلوت آغوش دستــــــان خودم باشم
همیـــــــشه انزوا بد نیست وقتی می توانم من
که حتـــــــی سال های سال مهمان خودم باشم
سرم را زیر برفــــــــی که نمی بینید خواهم برد
که کبــکی خسته در سوز زمستان خودم باشم
شبــــــــــی باید میان ابرها پیدا کنـــــم خود را
و گم در حلــــقه های دود قلیان خودم باشــــم
شبیه دختـــــری تاجیک بیــن دشـــــت ها باید
خودم با نای حزن انگـــــــیز چوپان خودم باشم...
همیشه بیشتر ازهمیشه...
حواسش خسته و سرده زنی که زندگـــیش مرده
داره اسمت رو می دوزه رو یه دســــمال نم خورده
تو ایلش خیلیـــــا گفتن که دیگه بر نمــــــی گرده
یه عمره پاش نشستی و یه عـمره اشتبـــا کرده
...
شبیه خنده هات تاره،شبــیه لمس دستــــات دور
همش چشماشو میدوزه به جاده های سوت و کور
میگه هیچکی نگاش مثل نگاه مهربونــت نیـــــــس
تو مرد کوه و صحرایی و نامردی تو خونــــت نیــــس
مث رقـــص موهات تو باد،دلش انگار پریشـــــــــونه
سرش رو تکیــــــــــه داده باز ،به یه دیوار دیوونــــــه
...
حواسش پرت و داغونه،نگاهش سرد و افســـرده
یه عمره که زنی تنهـــا ،تو آغوش خودش مـــــرده
--------------
غم روی گونه های تـــرم تیــــــــــــر می کشد
حس می کنم که بی تو سرم تیـــــرمی کشد
حالا که در بـــرابــــــــــر من راه مــــــــــی روی
دارد جهــــــــــان دور و بـــرم تیـــــــــرمی کشد
سردی توســت در نفســـــــم رخنه کرده است
چون استخوان کــه در جگـــــرم تیــــــرمی کشد
قلــــــبی میـــــــــان پیـــــــــــــکر آتش گرفته ام
تا دسـت های شعلـــه ورم تیـــــــــــر می کشد
این زخـــم هــــــــای گنـــــگ مرا نیـــش می زند
یا دردهــــای کـــور و کــــرم تیـــــــــر می کشد....
نشست هفتگی کانون ادبی- فرهنگی کلمه، پنچ شنبه22/10/1390باحضوریک مهمان ویژه،آقای عبدالواحد رفیعی داستان نویس معاصرکشورما، افغانستان برگزار شد. با این که آقای رفیعی سر زده وبدون مقدمه به شهرقم تشریف آورده بودند وفرصت مناسب برای اطلاع رسانی نبود اما بیشتر اعضای کانون به خاطر حضور آقای رفیعی وشنیدن تازه ترین خبرهای فرهنگی از زبان یک داستان نویس وفرهنگی، در نشست هفتگی کانون، حضور پیداکرده بودند.
آقای عبدالواحد رفیعی یکی ازفرهنگیان وداستان نویسان افغانستان است که پس ازهجرت چندین ساله به ایران چندسالی است دوباره به افغانستان بازگشته ودرعرصه داستان نویسی خوب درخشیده است ازاین نویسنده صمیمی وفروتن تاکنون دومجموعه داستان به نام های «آشار»و«بنای یادبود دموکراسی» درافغانستان به چاپ رسیده است. بنای یادبود دموکراسی که منتقد وضع موجودکشورافغانستان است، ازسوی وزارت فرهنگ و جهانگردی جمهوری اسلامی افغانستان، برنده جایزه بهترین مجموعه داستان شده است. همچنین مجموعه داستان آشار برنده جایزه ولایت بلخ اعلام شده است.
جلسه کانون، درآستانه اربعین شهدای کربلا وشهدای عاشورای کابل، با اجرای خوب بانوی شعر مهاجرت، خانم زهرا زاهدی،آغاز می شود. نخست آقای تابش به مهمان جلسه خوش آمد وکمی درباره مجموعه های آقای رفیعی سخن می گوید. درپایان غزلی را به دختران پاکدامن ومظلوم مهاجر افغانستانی درایران تقدیم می کند.
مجری جلسه نیزبا اشراف خوبی که برکارهای آقای رفیعی دارد به برخی نقطه قوت های داستان های ایشان اشاره می کند واز مهمان جلسه،آقای رفیعی دعوت می کند که برای سخنرانی به جایگاه برود. حاضران درمحفل مهمان را باکف زدن تاپشت تریبون همراهی می کنند.
آقای رفیعی پس اظهار فروتنی در برابر دوستان وتشکر وسپاسگزاری از کانون، درباره وضعیت ادبی وفرهنگی کشور سخن می گوید وبه چند مسأله اشاره می کند:
1- رفیعی اوضاع واحوال فرهنگ وادب افغانستان را بیمار توصیف وعلت این وضعیت را در بستر فرهنگی موجود ردیابی کرد. او ازنبود فرهنگ کتاب وکتاب خوانی درجامعه افغانستان به شدت انتقاد کرد وگفت درافغانستان تاکنون تهیه کتاب برای انسان افغانی یک نیاز ویک ضرورت تلقی نشده است برای همین کتاب هایی که حتی باشمارگان 1000جلد، چاپ می شود به فروش نمی رود . هنوز تلقی عمومی درافغانستان از کتاب، قران کریم وکتاب های ادعیه است که برای سرای آخرت وجهان دیگر به درد می خورد.
2- نویسنده کتاب بنای یادبود دموکراسی ازمنش وکنش برخی ازفرهنگیان ونویسندگان نیز انتقاد کرد وگفت وضعیت اقتصادی درافغانستان خوب نیست برای همین بسیاری ازنویسندگان وشاعران عطای خلاقیت وآفرینش ادبی وهنری را به لقایش بخشیده اند ومشغول کارهای غیرفرهنگی شده اند. گروهی که هنوز دغدغه ادبی و هنری دارند نیز به دام سازمان های غیردولتی(ان.جی.او) وجناح بندی های بیهوده افتاده اندو برپایه میل و گرایش های آنان ، سمت وسوی کارهای هنری وادبی خود راسامان می بخشند. ازاین رو دیده می شود که گروهی ازنویسندگان که در «ان.جی.او»های غربی کار می کنند گاهی غربی تر ازغربی ها می شوند وگروهی که درسازمان های برخی کشورهای همسایه واسلامی کار می کنند .... بگذریم.
3- رفیعی هدف ازسفرش را به ایران دیدار دوستان و رایزنی برای راه انداختن یک نشریه ومجله فراملّی در حوزه تمدنی زبان فارسی بااشتراک وسهم گیری برخی ازنویسندگان افغانستان،ایران وتاجیکستان یادآوری کرد. افزون براین ایشان از برگزاری یک همایش ادبی – فرهنگی درآستانه نوروز1391در شهر هرات خبر دادکه دراین همایش ازنویسندگان ایرانی نیز دعوت خواهد شد تا باشد که کشور ومردم افغانستان را ازدید کارگران بدبخت افغانی درکوی وگذر ایران نبینند وازنزدیک بانخبگان وفرهنگیان افغانستان دیدار وگفت وگو کنند که نتیجه آن جانستان های دیگر وکابلستان های دیگر باشد!
پس ازپایان سخنرانی ایشان مجری نشست ضمن تشکرو آرزوی توفیق وکامیابی برای آقای رفیعی، داستان نویس افغانستانی، ازخانم ریحانه بیانی دعوت کرد که به احترام مهمان جلسه،داستان کوتاهش را بخواند . پس از داستان خانم بیانی آقای ضیا برهانی، داستان را نقد کرد.
دیگر دوستان حاضر درجلسه یکی پس از دیگری به دعوت مجری جلسه شعرهای شان را خواندند وسرانجام وقت جلسه هفتگی کانون ادبی – فرهنگی کلمه به همین زودی به پایان رسید.
نشستگان از راست: شاه ولی صالحی.محسن سعیدی. آصف جوادی.صادق دهقان.عبدالواحد رفیعی(مهمان نشست).قنبرعلی تابش.سلمان زکی وپسرش مصطفی
ایستادگان از راست: حمیدمبشر. ضیابرهانی.....زهرا زاهدی. معصومه موسوی. ریحانه بیانی
کربلای کابل
كربلا به هرسامان،محشری دگرسان است
عشق،خود یکی امّا جلوه اش هزاران است
عشق،ازازل جاري بربسيط توحيد است
ورنه عقل ما لرزان بين کفر و ایمان است
كربلا به هرسالي، رنگ تازه مي گيرد
رنگ كربلا امسال رنگ كابلستان است
نينواي كابل، را هركه، آفريد از كين
مسلمش نبايدخوانداين نداي وجدان است
قاتل،زن و بچّه؛درتمام ملّتها
باشداز،يزيديها،اين پيام اديان است
بدتراز،يزيديها،بدترازهمه،انعام (*)
"بل اضل"به وحي حق در زبان قرآن است
احترام هرمذهب راهکارهمزیستی است
حفظ اصل دين امّا كار هر مسلمان است
جنگوي وحقّاني،شاخه هاي و هّابي است
دشمن همه آري، نوكران شيطان است
بمب دست، مستكبر،سامري شده، آخر
رودمصر راديده،بازفكرطغيان است
گفته ام به نیکی من این سخن، به همسایه
گربدي كني باما، اين، نه از تو احسان است!
90/10/3 شاخص.
____________________________
(*)سوره اعراف آیه ۱۷۹:"انعام"به حيوانات وچهارپايان گفته شده است.
زيرا حيوانات،همه امكانات هدايت را ندارندتنها ازهدایت تکوینی برخورداراست.
درحالیکه انسان باداشتن همه امكانات هدايت؛ هدايت تكويني وتشريعي،
اختيار و آزادي عمل، اگر دست به چنين عمل غير انساني ميزندبه يقين از
حيوانات وچهارپايان گمراه تر مي باشد.
ردیف نخست نشسته:
مبشر. عزیزحسینی. دخترخانم اشرف زاده. آصف جوادی. هادی رحیمی. شریف سعیدی. محسن سعیدی. سیدمحمدحسینی. ناصرعارفی شاه ولی صالحی
ردیف دوم ایستاده:
مریم حسینی.تکتم حسینی.اشرف زاده. امیری. موسوی. بیانی. زهرازاهدی. زکی. صادقی. بیانی. سلمان زکی. قنبرعلی تابش. ؟ .
گزارش
نشست هفتگی کانون ادبی- فرهنگی کلمه، درهفته گذشته(پنج شنبه15/10/1390) به گونه ویژه برگزارشد. دراین نشست، کانون میزبان یکی ازاعضای قدیمی خود، یعنی جناب محمدشریف سعیدی بود که چندسالی است شهروند کشور سوئد(سویدن) شده است وهم اکنون دو- سه هفته ای است که دریک سفرفرهنگی درایران به سر می برد.
جلسه با اجراء وخوش آمد گویی جناب حمید مبشر به مهمان، آغاز می شود. پس ازآن جناب آقای تابش به گونه فشرده درسخنانی ازحضور شریف سعیدی ازسوی کانون سپاسگزاری می کند و غزلی درباره حوزه تمدنی- فرهنگی سیستان می خواند ودرپایان ازآقای شریف سعیدی برای سخنرانی وشعرخوانی دعوت می کند.
آقای سعیدی مانند همیشه طنز را چاشنی سخنان خود می کند ودرباره فعالیت های ادبی وفرهنگی شاعران ونویسندگان افغانستانی در اروپا سخن می گوید:
1- سعیدی دربخشی ازسخنان خود درباره انسجام وبازیابی هویت ادبی افغانستانی ها وگام های آغازین چاپ ونشر مجموعه های شعر وداستان مهاجرین به زبان فارسی، دراروپا مطالبی بیان کرد. ازچاپ رمان های محمدآصف سلطانزاده و... به عنوان نمونه یاد کرد.
2- از تعامل فرهنگی نویسندگان حوزه زبان فارسی(نویسندگان ایرانی وافغانستانی) در اروپا چندان راضی به نظر نمی رسید با این که هردو مجموعه، دردمشترک غربت را دارند اما هنوز ته مانده های رسوب ذهنیِ هردو طرف مانع تعاملات سازنده ای می شود که به گسترش زبان وادب فارسی کمک می کند.
3- درباره کتاب ها وآثار تازه اش، از سه- چهار مجموعه شعر خبر داد که درافغانستان وایران زیرچاپ است وبه زودی وارد دنیای فرهنگ وادب می شود.
4- سعیدی هدف اصلی سفرش را به ایران، فراهم کردن زمینه تأسیس یک کتابخانه ادبی فارسی زبان درشهر اوپسالای سوئد اعلام کرد، برای همین، کتاب های زیادی نیز ازناشران ایرانی خریداری کرده است.
درپایان ازکانون ادبی- فرهنگی کلمه به خاطر برگزاری نشست ویژه سپاسگزاری کردند و باخواندن یک غزل ویک سپید که باتشویق دوستانش روبه رو می شود نشست را به مجری جلسه، آقای مبشر واگذار می کند.
اگرچه دوستان کانون بسیارمشتاق بودند که ازشریف سعیدی درجمع خود بیش ازاین پذیرایی کنند اما کارها ومشغولیت های ایشان مانع ازآن شد که بیش ازیک جلسه درخدمت ایشان باشیم.
پس ازشریف سعیدی، آقای محسن سعیدی به دعوت مجری جلسه به جایگاه رفت وطبق معمول ازحضور شریف اظهار امتنان کرد. غزلی درباره اوضاع واحوال کشور افغانستان خواند ودرپایان غزل«کبک دومسته» را که سال ها پیش به شریف سعیدی تقدیم کرده بود یک بار دیگر خواند.
پس از استادان شعر، نوبت به دیگران رسید ویکی یکی به دعوت جناب آقای مبشر یکی دوتا از واپسین سروده های خودرا خواندند وبرخی ازشاعران از باب میزبانی غزل هایی را به جناب شریف سعیدی که ازراه دور آمده بود تقدیم کردند .
حاضران دراین محفل را می توانید درتصویر ببینید اما دوستان ارجمندی هم بودند که به دلیل امتحانات پایان ترم و گرفتاری های شخصی نتوانسته بودند بیایند مانند آقایان وخانم ها :
دکترصادق دهقان، ضیا برهانی، روح الله روحانی، محمدجمعه زکی، شفیق مهاجر، کبری حسینی بلخی، موسوی ، مینانصر، معصومه صابری و...
به نقل ازسایت غرجستان
- ۱٫ تشکر خانم زاهدی از اینکه قبول کردید و با ما مصاحبه کنید . قبل از هرچیزی لطفا مختصری از شرح حال تان برای دوستان بگویید؟
به نام آن که دل کاشانه اوست
نفس گرد متاع خانه اوست
پیش از هر سخنی تشکر می کنم از شما، که کوچک نوازی نمودید و مرا به عنوان عضو کوچکی از جامعه ادبی شایسته این گفتار دانستید. همیشه سخن گفتن از خودم و تفسیر خودم، برایم سخت بوده است. سخن گفتن ازآن چه که بر انسان گذشته است، هیچ گاه به معنای واقعیاش میسر نیست زیرا همواره انسان دربطن خود چیزهایی را حمل میکند که قابل بازگویی نمی باشد. حتی آن چه که ما از زندگی نامه بزرگان در گذشته و هنرمندان و ادیبان عهد معاصر می خوانیم تنها برشهایی است که به تکه برداری از رویدادها پرداخته است. عمق حوادث همواره در بطن هنرمند روی میدهد و این آثار اویند که بسته به کمیت و کیفیت ما را به بخشی از دنیای پیچیده هنرمند رهنمون می سازند و چه بسا رنج ها و کشف ها و لذتهایی که هیچ گاه بر کاغذ نمی آیند و یا به پدیده هنری مبدل نمیشوند. با این وجود ما تنها با چیزی به نام اثر مواجه هستیم و در نهایت آثاراست که می تواند بد یا خوب، به ما درکی از جهان هنرمند و ادیب بدهد.
اما دیروزِمن؛ این طور آغاز شد که در سال ۶۰ شمسی در یکی از قریههای ورس از ولایت بامیان به دنیا آمدم. روستایی زاده ام و بعد از یک سالگی ام همانند بسیاری از هم وطنانم، جنگ باقی سرنوشتم را در هجرت رقم زد. با این که در غربت زیسته ام؛ به این می بالم که با رنگ ها، نواها و لهجه های اصیل رشد کرده ام. زندگی ام همانند همه مهاجرینی که در ایران هستند گذشته است. بازوهای کارگر پدرم ما را بزرگ کرد اما از وقتی که یاد دارم صبح ها با صدای خواندن “حمله حیدری” یا دعاهای صبحگاهی پدرم از خواب بیدار شدم. در کنار کتاب های ادعیه پدرم،همیشه تقویمی پُر نقش ونگار و آراسته به اشعار حافظ قرار داشت وهمچنین “شاهنامه” با چاپ قدیمی و نقاشیهای سیاه و سفید. نبرد رستم با اژدها، دیو و سهراب افتاده در آغوش ِ پدر، نخهای رنگی ابریشم و صدای کوبیدن شانه بردار قالی و تابستانهایی گرم با قالی بافی در کنار مادرم، این ها جزئی ازتصاویری هستند که ازکودکیام به یاد دارم. آن سالها بیشتر اقوام ما به تحصیل بهایی نمی دادند یا شاید اجبار روزگار این طور وادار کرده بود که برای گذران زندگی به کار روی بیاورند. تحصیل دختران هم تنها با چند کلاس خاتمه می یافت. ما با مشکلات فراوان بزرگ شدیم اما پدرم همچنان مصمم بود که فرزندانش درس بخوانند. از کودکی حساب و کتابم ضعیف بود و املاء و فارسی ام عالی. در خانواده ما همه به نوعی به ادبیات علاقه مند بودند. برادرم گاه اشعاری به تقلید از حافظ می گفت. نثرهای زیبا می نوشت و طبعی در خوش نویسی داشت. سیاه مشق هایش اشعار خیام و حافظ و سعدی بود. بوستان و گلستان را او به خانه آورد. آن زمان نثر سعدی به اقتضای نوجوانی ام، برایم پیچیده بود. نبرد قزاق ها، آیوانهو، بیست فرسنگ زیر دریا، ناخدا نمو، مرد نامرئی و دیگر داستانهای این چنینی از اولین هایی بود که با اشتیاق می خواندم. بعدها که وارد دبیرستان شدم از طریق یکی از دوستانم که او هم زمانی شعر میگفت به انجمن شعر قم راه یافتم. آن زمان محمد شریف سعیدی در انجمن شعر قم، کلاس های آموزشی شعر داشت. من اولین گام هایم را در شعر چنین برداشتم. انجمن شعر قم مجالی بود برای یافتن دوستانی چون شکریه عرفانی، مینا نصر و حکیمه عارفی. آن روزها ما در قم از اولین بانوانی بودیم که به شعر روی آورده بودیم. در فضای آن سالها روی آوردن به ادبیات چندان از سوی خانوادهها استقبال نمیشد. دوستانی داشتم که با وجود استعدادهای ناب، بعد از ازدواج یا پیش از آن به دلیل مخالفت خانواده و محدودیتها، برای همیشه ادبیات را ترک گفتند. با این که مردم ما ذاتا شعر دوست هستند و طبع ادبی دارند اما متاسفانه هنوزاز نگاه برخی مردم عامه پرداختن به ادبیات، هنری تفننی به شمار می رود که نه نان دارد و نه آب.
۲٫ مختصری از فعالیت های ادبی تان بگوید و دارای چه هدفی هستید؟
ادامه مطلب
ترجمة عهد الست
به تندیسِ تمامقدِ انسانیت؛ مولاعلی علیه السلام.
محمد محسن سعیدی
چون سورة مریم که شود ختم به طاها 1
صحرا شده آبستنِ لاها و وِلاها 2
در دشت، اگر مائده گسترده خداوند 3
وقت است که خالی شود از خلق، سراها
باد از شعفِ خاکْ خبر داده که هوهو !
ابر از هیجان قهقهه سرداده که هاها !
در جُحفه4 چه باریده مگر؟ سورة تکریم ؛
آنک همه گوشاند دهانها و دَراها
تسلیم، نمازی است که بایست بخوانند
اکنون که سوی توست رُخِ قبلهنماها
هوشِ عجمی گفته که: دانش همه اینجا است
چشمِ عربی دیده که: الفضل هُنا ها !
رقصِ عَلَماش، نبضِ غزلهای مَزامیر
موجِ قلماش، اوجِ اوِستا و وِداها
حق است که تقوی به کرامت بستانند 5
عدل است که بیوزنْ بمانند هواها 6
منشورِ وِلا7، ترجمة عهدِ الست است 8
فطرت زده مُهرش که: بلی9بارإلاها !
.
پینوشتها ...............................................................
1. در قرآن کریم سورة طاها پس از سورة مریم آمده است.
2. لا و وِلا: اللهم والِ من والاه و عادِ من عاداه ؛ تولّی و تبرّی؛ نیروی جاذبه و دافعة امت اسلامی که همچون دَمِ مسیحایی مایة حیات فرهنگ توحیدی است.
3. مائده, آخرین سورهای است که بر پیامبر اکرم نازل شده و زمان نزولش هنگام حجة الوداع بوده است. در این سوره احکام و مسائل مهمی از جمله موضوع اکمال دین که طبق روایاتی از شیعه و اهل سنت پس از جریان غدیر نازل شد آمده است: الیوم آکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دینا. مائده به معنی خوانِ طعام است و مناسبت نامگذاری, حکایت نزول مائدة آسمانی به دعای حضرت مسیح است که در این سوره آمده و او آن را عید اعلام کرده است: اللهم ربنا أنزل علینا مائدة من السماء تکون لنا عیدا لأولنا و آخرنا... این نامگذاری میتواند چنین تفسیر شود که اگر نزول یک خوان غذا بر حضرت مسیح، عید است نزول این " مائدة " عظیم نیز به طریق اولی باید عید باشد.
4. جُحفه ، منزلی است بین مکّه و مدینه که وادی غدیرِخُم در نزدیکی آن قرار دارد.
5. إن أکرمکم عند الله أتقیکم.
6. از ثمرات زیبای عدالت، شایستهگرایی و شایستهگزینی است؛ و عدالتْ مقتضای عقل، وجدان و فطرت(سرشت) انسان...و من خفت موازینه فأُمّه هاویه!
7. منشورِ ولایت: ألستُ أولی بکم من أنفسکم...من کنت مولاه فهذا علی مولاه(خطبة غدیر).
8. عهد الست، پیمان در برابر ربوبیت است؛ پیمان ربوبیت وقتی به عالم خاکی و میدان عمل انسانی تنزل یافت( ترجمه شد) عهد ولایت میشود. ولایت تجلی ربوبیت الهی است.
9. ...ألستٌ بربکم قالوا بلی...(اعراف/172)
مناجات
کبری حسینی
خداوندا من واندوه و آهم را تو می دانی
غروب تلخ در پشت گناهم را تومی دانی
تمام رازها در چشم من پیداست می بینی
نگاه شکوه آمیزنگاهم را تومی دانی
به امید سپیده تا سحربیدار می مانم
مناجات شب سرد سیاهم را تومی دانی
خداوندا خودت ترکیب کردی زآتش وآبم
کنون جمع تضاد این دوباهم را تومی دانی
تکتم حسینی
از روزگار حمله ی چنگـــــــــیز با مننداین مردمان خسته که از نسل آهنند
این شهر سرخ وارث دلتنگی من است؟
یا دختران بلـــــــــخ همه سرخ دامـنند؟
در شهر من فشنگ گلو بند زینتی ست
آن جا به موی دخترکان گل نمی زننــد..
در باغ آرزوی زمــــین کال مانــــده اند
چشم انتظار لحظه ی سرخ رسیدنند
شیرین تر از تمامی افسانه های دور..
زیباتر از تمامی شبـــــــهای روشنند
ای ماه پشت ابر من این روزها چقدر
خفاشهای شب زده با نور دشمنند
هر چند جان مردم من غرق آتش است
اما هنوز از وطنــــــــــم دل نمی کَنند...
مهر ماه نود
به یاد شهدای مظلوم شیعه در کویتهپاکستان
محمدمحسن سعیدی
از خونِ تازه، زخمِ دلِ مصطفی پُر است
مُلکِ خلیلِ بتشکن از لاتها پُر است
طغیان مُشرکانِ جهانخواره، آتش است
کبرِ منافقانِ هوسباره، آتش است
آتش گرفته خانة ما، گل نمیشود
بی ذوالفقار و شیهة دُلدُل نمیشود
*
خواهر! بهنام نامیِ زینب، صبور باش
کاری است زخم شِقشِقة شب، صبور باش
زینب به شام، مشعلی از داغِ سینه شد
آنگاه، فاتحانه به سوی مدینه شد
از جیبِ لا چو لاله، سرِ خویش برکشید
بالابلندِ عشق، چه آزاده پر کشید
لا چیست؟ ذوالفقار دُودم، ارثِ حیدر است
بی مشقِ لا ، قبیلة توحید، ابتر است
شیعی، نخست کفرِ به طاغوت۱ میکند
وز تاج و تختِ طاغیه، تابوت میکند
هرکس درندگی و دَدی، خُلق و خوی اوست
تیغ تبرّیِ من و تو، روبروی اوست
*
با لا، دهانِ کودکِ خود باز میکنیم
رفضِ۲جنون و جهل از آغاز میکنیم
با عشق، مشقِ لا کن و با من بیا، مترس
اینان مترسکاند، ازین پشمها مترس
از خونِ ما اگر کفنِ خود گِران کنند۳
بگذار تا در این دمِ آخر چنان کنند
بگذار دشنههای بهکین آبداده را
این بار هم به سینة ما امتحان کنند
اعرابیانِ گمشده در دشتهای وهم
این گونه قصدِ قافلة حاجیان کنند۴
شیرینلبانِ شهرکِ شهوت چه کرده اند
تا قُلدُرانِ قلعة قدرت همان کنند۵
روزی به بانگ بیمحلی از خروسها
روزی نمازِ باطلِ خود بیاذان کنند
*
وقتی به نهرِ شورِ هوس، مبتلا شوند
طالوت۶گفته بود که از ما جدا شوند
ناکرده لا ، زجهلِ خود إلا چه میکنند
این مُفتخواره مُفتی و مُلا چه میکنند
دریای خونِ خلقِ فلسطین به ذِمّهشان
قذافی و مبارک و صدام... ائمهشان۷
با عشق، مشقِ لا کن و با من بیا، مترس
اینان مترسکاند؛ از این مُردهها مترس
گیرم سرای بُتشکن از لاتها پُر است
امروز گوشِ دهکده از بانگِ لا پُر است
صنعا، مَنامه، قاهره... میدانِ مشقِ لا۸است
فرعونِ خوابرفته، خداوندیاش هَبا است
شیخانِ "شرمِ شیخ" ۹یکیشان حیا نکرد
کابوسِ لا هم از پیشان شد، رها نکرد
لا موجِ مستِ نیل نه، لا کامِ اژدر است
جادوی چشمِ مار، هیولای ششسر است
خالی است پشتِ لشکر بوجهلها، بیا
با عشق، مشقِ لا کن و با من بیا، بیا!
تا چند روبهتخت ستمگر، دُولا شویم
وقت است تا کنارهم آییم و لا شویم
*
میدانِ مشقِ لا است اگر کربلا رویم
هر گوشه کربلا است؛ بیا ما کجا رویم
مُلکِ خلیلِ بُتشکن از لاتها پُر است
وز خونِ تازه، زخمِ دلِ مصطفی پُر است
آتش گرفته خانة ما، گل نمیشود
بی ذوالفقار و شیهة دُلدُل نمیشود
پاییز ۱۳۹۰ قم
پینوشتها
۱. طاغوت را در برخی از لغتنامهها به معنی جادو و بت گرفته اند اما در قرآن کریم گویا به معنی مرتبط با مفهوم طغیان و به صورت جمع(طاغیها) هم به کار رفته است: والذین کفروا أولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور إلی الظلمات(بقره/۲۵۷). شرط نخست توحید کامل، کفر به طاغوت است : فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی لا انفصام لها. (بقرة/ ۲۵۶). "طاغیه" هم صفت مبالغة طاغی است.
۲. "رفض" یک اصطلاح سیاسی و به معنی امتناع، سرپیچی و نافرمانی از اطاعت حکومت است. "رافضی" برچسبی بود که از زمان بنی امیه به شیعیان اهل بیت زدند. نافرمانی مدنی و مسلحانة امروز در جهان عرب، از نظر اسلام اُموی (سلفیها و وهابیها ) رفض و بغاوت به شمار میآید.
۳. در کشور ما معروف است که زمانی ناصبیها قافلة زوار مشهد الرضا را میزدند، زائران را میکشتند و به قصد ثواب با خونشان کفن خود را رنگین میکردند و از پوست سرشان چاروق میساختند!
۴. در ادبیات مذهبی ما، زیارت امام رضا علیه السلام را حج فقرا میدانند. این عقیده احتمالا ریشة روایی هم دارد.
۵. خشونت و وحشیگری، فصلِ مشترک " عقلانیتِ منهای دین" و " دینداریِ منهای عقل" است که امروز انسانیت در میان این دو سنگ قربانی میشود.
۶. طالوت، فرماندهِ سپاه موحدان در نبرد آزادیبخش فلسطین با جالوت پادشاه مشرکان بود. او با لشکریان خود گفت: خداوند ما را با نهری (که گویا شور بوده است) میآزماید؛ هرکس از آن نهر جز اندکی (جهت سد رمق) بنوشد از ما نیست: فلما فصل طالوت بالجنود قال إن الله مبتلیکم بنهر فمن شرب منه فلیس منی و من لم یطعمه فإنه منی إلا من اغترف غرفة بیده؛ فشربوا منه إلا قلیلا منهم فلما جاوزه هو و الذین آمنوا معه قالوا لاطاقة لنا الیوم بجالوت و جنوده؛ قال الذین یظنون أنهم ملاقو الله کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة بإذن الله و الله مع الصابرین.( بقرة/ ۲۴۹)
۷. یکی از مفتیان وهابی گفته بود: مردم انقلابی مصر حق محاکمة مبارک را ندارند؛ زیرا او "امام" شان بوده است!
۸. واژة لا پرکاربردترین واژه در ادبیات امروز انقلابهای عربی است. در یکی از پلاکاردهای چند متری یک سطر کامل را به این صورت از لا پر کرده بودند: لالالالالالالالالالالالالالا الف لا للطاغیة! . واژههای دیگر پرکاربرد "طاغیة"، "طاغوت" و "دیکتاتور" است.
۹. "شرمُ الشیخ" جزیرهای در نزدیکی مصر و پاتوق شیوخ عرب برای خوشگذرانی و تصمیمهای شرمآور بود!
معرفی اعضای کانون ادبی- فرهنگی کلمه
تهيه كننده : سينا جوادي
سلمانعلی ذکی
۳۴سال پيش ( ۱۳۵۵شمسي ) بخا طر كفاره گناهان پدر رانده شده اش از بهشت در دل سنگلاخهاي ديار سنايي تبعيد شد، مهبطش در جدال خونين دو برادر گم شد به گونه ي كه قابل همچنان مبهوت است، هنوز پرنده اي را نيافته است تا به خاك سپردن برادر را از او بياموزد .
۱۷ سال است كه خانه بدوش است، تا مي خواهد آرام بگيرد سنگ بارانش مي كنند چند سالي است كه بخاطر اين همه درد هزيا ن مي گويد ،مجموع هزيانهايش را مي توان در دو دفتر جاي داد. اززبان مادری خودسه دفتر ترانه ها، ضرب المثل ها و افسانه را باخود به یاد گار دارد.
محصل حوزه علميه است ،پايان نامه اش را با گرايش فقه ومعارف اسلامي دفاع كرده است از مراحل پاياني دروس حوزه هم فارغ شده است .
و حالا دانش پژوه رشته جامعه شناسی فرهنگ است، كم كم به حرف توماس هابز ايمان مي آوردکه « انسان براي انسان گرگ است »
چند شعر از سلمانعلی ذکی
عذ را
مر دي گذ شته كامره ۱ بر دوش از سرك
تا زم كند شكستگي بال شاپرك
ديده ست صف كشيده همه روي خاكها
بعضي مرينه ۲برسر وبعضي به تن برك ۳
گل كرد ه است دامنه كوه مثل باغ
روييده روي پيرهنش فوجي از ملك
عذرا به خاك خشك زمين تيشه مي زند
باراني است صورت غمگين د خترك
با د ست خود كنار زده سنگ وخاك را
پيدا شده است ريشه ي يك خار كم كمك
گل كرد ه است صورت در خاك گم شده
او ريشه را گرفته فرو برد ه د رنمك
زم كرد ه است كامره را مرد روي دست
روي لبان تف زده وشاد از ترك
۷/۵/۱۳۸۱
*****************
مبرا ث
اين چند تكه ارث مرا پاره پاره كن
برگي از آن توست وبا آن گذاره كن
اين فيش تاريخ است تو گدي پران ۴ بساز
اين نيمه را براي دل من طياره ۵كن
چيزي از آن براي خريد مزار من
آذوقه ي خريد لباس ستاره كن
يادم نبود فاتحه وكفن ودفن را
سوم نگير فاتحه را نيز چاره كن
سنگ مزار اگر كه خريدي براي من
بر خواهرت لباس قفط يك قواره كن
دنيا بهار كرده وتو مصطفاي من
اين برگ را براي خودت ماهواره كن
حالا بخند زندگي بي تو مرا گريست
اين چند بيت ارث مرا پاره پاره كن
*****************
ريحان
مردمت قاب شده قطره ي از باران را
قورت داده غم خونين ته ليوان را
بوي خون در رگ اين قطره ترشح كرده
لامپ گرد يده اناري كه د مد ايوان را
پا شده از خزه هاي لب جو پرسيده
مي شناسيد د راين كوي وگذر ريحان را
آ ، آتش زده دهقان به گل دامانش
دعوتي داده ز هر شاخه دوسه حيوان را
گفته اين باغچه ي خسته پر از ريشه شده
چتر افكنده خم گيسو گل ايمان را
مردمت خم شده وكاشته بر ريشه آن
التهاب تن يك شبنم آويزان را
بخيه كرده است به شبنم كه نماند تنها
جگر سوخته شاعر سر گردان را
۲۴/۲/۱۳۸۳
****************
سجاده
مژ ه هايت نخ تسبيح ورخت سجاده
نخ كه وا گشته دوسه دانه فرو افتاده
گل سرخ دل سجاده پر است از شبنم
قطره ي ريخته وباغچه را در داد ه
قطره ي در دل اين كوچه سرخ وسنگين
موج انداخته تا باز بماند جاده
آن چنان موج كه زرتشت به آتشكده ها
رنگ هاي كه لب تاك زده بر باده
قطره ي ريخته تا مهر جبينم شده است
چشمه ها جام لبم بر لب آن گلد ا د ه
۲۷/۹/۱۳۸۲
****************
آهو
غروب وقت اذان محله مان بويت
مدام مي كشيدم بي قرار تا كويت
درست مثل هميشه نماز ناخواند ه
لباس مي كنم وسجده مي برم سويت
دوكوچه بعد كه د يوار ها كنا ر كشيده
درون مردم من قاب مي شود رويت
تو آبشاري و آرام ونرم مي خواني
غزل وزيده به فواره هاي گيسويت
فراز آمده تا آسمان تيره وناگه
چكيده اند به پهناي سبز بازويت
مجاب گشته شب تيره ي محله من
دميده از دل شب ها هلال ابرويت
تو آبشاري و روييده از دل آمو
ومن كه هشته سرم را به روي زانويت
۱۳/۸/۱۳۸۳
****************
خاك سبز
نشست روي لبش بالزد كمي خنديد
وباز بار د يگر تا كه شانه اش لرزيد
گلاب مي وزيد وآفتاب از شهرش
يكي نوشت بر و آفتاب را دزديد
من از غروب پريشان باغ مي ديدم
يك نشست تمام جوانه ها را چيد
دويد ، آنطرف رودخانه گنجشكي
صداي گام كسي را بروي شاخه شنيد
نشست روي زمين ديد خاك سبز شده
براي دانه دل خاك را كمي پاليد
دويد دور وبر باغ از حصار افتاد
به رود خانه ، كه گنجشك وسنگ مي غلطيد
گريخت از همه ي كوچه هاي سنگ شده
دوباره روي لبش خنده چون غزل خشكيد
زمين به سمت خودش خوانده بود شاعر ر ا
گرفت در بغلش لحظه ي به او خنديد
۲۰/۲/۱۳۸۴
*****************
لوح
هفتاد ،هفت ،هفته دلش باز مي شمرد
تا صد كه مي رسيد از آغاز مي شمرد
مي رفت بين باغچه از صبح تا غروب
بر شاخه ها پرنده وپرواز مي شمرد
مي خواند رو به قبر خودش ،دانه دانه اشك
مي ريخت روي خاك كه همراز مي شمرد
بر لوح نقش چهره ي خود را كشيده بود
هر خط تيره را نخي آواز مي شمرد
روي خطوط نازك آن دست مي كشيد
هر كرم را دو حنجره باساز مي شمرد
مي ريخت روي صورت خود تا قدم زند
تا صد كه مي رسيد از آغاز مي شمرد
پرنده روي خاك خودش خواب رفته بود
يك كرم تار مژه را با ناز مي شمرد
۱۲/۲/۱۳۸۴
***************
آتش
گورش كه نه دزديده تمام كفنش را
انگشتري بچه وتابوت زنش را
وقتيكه كتك خورده زنش آه كشيد
آوارگي اش بسته دو دست بزنش
ديروز علي قرق سرش چشمه خون شد
امروز شكسته است دو دست حسنش را
عمر يست كه يا دست خودش سنگ بريده
بلعيده پر س قسمت سبز بد نش را
چشمان پدر آب زده سوخته جانش
آتش زده آتش زده آتش وطنش را
۲۲/۹/۱۳۸۴
***************
آسيمه
چون ماه بين جوي دويدي وتا شدم
ماهي شده گريختي من باز پا شدم
پيچيده لاي دست علفها وگم شدي
با برگهاي خسته كمي جابجا شدم
آسيمه باز ماندم وماندم كنار جوي
تا باز هم طلوع تو را آشنا شدم
مبهم شدي كنار رخ برگها ومن
از نو كنار شاخه ي بيدي بنا شدم
تو آبشارشعر شدي روي ني لبك
رنگ هجا ي تند تو را مبتلا شدم
۱۳۷۹
*************
بازي
تيله هاي نگاهم از آن توست
كه بازي را نبازي
هردو را بردار
پريشاني موهاي پيشاني ات
از دل هردو
جاري
است
يواش تر، تيله را هم
پله
پله
پولم كجا بود كه پيله كرده اي
نبازي
نيستان اطراف را من باخته ام
اين دو مرداب به تو مي رسند
ميراثي از برادر به برادر
ريسمان پدر را بسوزان
ما نمي ميريم
۱۳/۱۰/۱۳۸۳
۱- كامره ،دوربين عكاسي
۲-مرينه ، نوعي پارچه براي لباس خانم ها
۳-برك ،لباس ساخته شده از پشم گوسفن
۴- گدي پران ،باد بادك
۵- طياره ، هواپيما
معرفی اعضای کانون ادبی- فرهنگی کلمه
تهيه كننده : سينا جوادي
قنبر علي تابش
كارشناسي ارشد علوم سياسي
همیشگی ناگهان
به نام تو که باد نام تو نشان من
گشاده باد - مثل چهره ات - زبان من
همیشه اینچنین مرا - به هر کجا - بکش
بکش که جسم من شود فدای جان من
بکش ودست هندویت بده بسوزدم
که محو باد در حضورتو نشان من
بکش مرا که خسته ام زبودن چنین
نی بساز بر لبت از استخوان من
دل مرا بده به ماهی میان تنگ
که او است وارث اصیل دودمان من
کنون که تیر خورده ام بدست تو ، مرا
رها مکن همیشگی ناگهان من
فروختم بهشت را به سرخی دوسیب
برابر است نقد و نسیه در دکان من
ماه قبیله
ای ماه این قبیله ی درباد گم شده
در سایه ی تو قامت شمشاد گم شده
شعری بخوان که پشت کلام مشجرت
شیرین ترین ترانه ی فرهاد گم شده
عکس تورا کشیدم و دیدم که بر لبت
چندین هزار حنجره فریاد گم شده
دیدم که صبح محشر رنگ است گونه ها ت
آنجا هزار مانی وبهزاد گم شده
لب های حنظلی تو ایجاز بیدلی است
توحید غنچه بسته والحاد گم شده
لب باز کن دوباره که آن غنچه گل شود
گلهای این چمن همه در باد گم شده
ای ماه این قبیله ... چه تکرار می کنم
غیراز تو هر چه داشتم از یاد گم شده
معرفی اعضای کانون ادبی- فرهنگی کلمه
تهيه كننده : سينا جوادي

شاه ولي صالحي (شاخص)
مي گويند دريك زمستان سرد وبرفي،درسال 1354خورشيدي، در روستاي شاخوجه اي لومان ازتوابع جاغوري ولايت غزني دريك خانواده مذهبي و كشاورزچشم به دنياگشوده ام.كودكي ونوجواني را بافقر وجنگ وجواني را درآوارگي وغربت به دور از "بابا" ، ازدست داده ام. هم اكنون درحوزه علميه اي قم؛ دركنار دروس حوزوي ،مشغول خواندن معارف اسلامي و جامعه شناسي،ترم پاياني دوره كارشناسي هستم. ده سالي مي شود كه شعر و شاعري را به بازي گرفته ام! تا سربه بيابان نگذارم!
چشم عاشق
نگاه چشم عاشقي كه بي توسير مي شود
تمام لحظه هاي او چه زود دير مي شود
تويي تمام آينه به قدوقامت رسا
كه ديده ها زديدن توسر به زير مي شود
خدا براي عشق تو به سينه ها دل آفريد
كه روز وشب براي تو درآن اسير مي شود
قسم به لايه هاي شب كه رو به صبح مي روند
براي تو قدم زدن چه دلپذير مي شود
بيا به رسم عاشقي به جسم مرده جان بده
كه بي توروح گمشده به تن اسير مي شود
نگاه چشم عاشقي كه نگذردبه كوي تو
به گوشه درون خودشبانه پير مي شود
بهانه دل
براي ديدن رويت دلم بهانه گرفت
زمن به تنگ غروب اشك دانه دانه گرفت
ميان كوچه غربت قدم قدم زپي ام
هزار مرتبه ازمن نشان خانه گرفت
مراگرفت به پرسش كه من كيم ؟چه كسم؟
كه ابرسايه كنان ازسرم سرانه گرفت
نه جاي ماندنم اين جا،نه دركرانه تن
كه تن به هردو كرانه شب آشيانه گرفت
نفس نفس زده گفتم براي پاسخ او
كه آفتاب من ازدست اين زمانه گرفت
كجاست زخم دلم رابه مرهمي،رمقي
كه بازتير تحجرتنم نشانه گرفت
جمعه
جمعه خسته خسته است ازتمام بودنش
دیده اوبه زندگی لحظه های مردنش
اوبه کودکی خویش داده چشم خود به جنگ
تارگشته مثل شب آسمان دیدنش
عکس جبهه پدر روی تاق سال ها
زل زده به سوی او تاثمر رسیدنش
تاکه گشته نو جوان رفته پشت آب ونان
دیده مرز آب وخاک پابه پا دویدنش
بازگشته ازسفر دیده درمسیر راه
تیغ دركمين او بهر سر بریدنش
حال مانده بی رمق مثل مادرش نحیف
مرگ درکنار او تا زغم رهیدنش
جمعه خسته خسته است مثل داستان ایل
کودکان سرزمین خسته ازشنیدنش
عاشق ديوانه
كاش همگام غزل با لحظه هایت می شدم
تکیه گاه بی کسیی شانه هايت مي شدم
یک شب از پلک خیال خاطرات خوب خود
قندهار پر انار گونه هایت می شدم
ازمی انگور هلمندت لبم جان می گرفت
رنگ نارنج حنای دست و پا یت می شدم
با بهار گرم آغوشت به چشم بامیان
اصلهْ بادام شيريني بودايت مي شدم
ياكه با بال فرشته تابه بلخ مولوي
اوج معناي بلند شعرهايت مي شدم
باتو مي ديدم زلال چشمسار قريه را
كوزهْ آبي به ايوان سرايت مي شدم
تاب مي دادم خودم را باطناب گيسويت
بي خيال گریه ها و خنده هايت مي شدم
بند بند، بند؛ دل را باكمان ابرويت
مي گسستم يك به يك بند وفايت مي شدم
برلب درياي عشقت مثل موج بيقرار
لحظه ، لحظه؛ آشنا باردّ پايت مي شدم
درطنين بي صداي ساحل چشمان تو
عاشق ديوانهْ حال و هوايت مي شدم
برسر راهت به شكل لالهْ زرد مزار
مي نشستم تا گل اشك لقايت مي شدم
٪ ٪ ٪
كاش با شمشير صلحت ميگرفتي جان من
تاكه با صدجان دیگر من فدايت مي شدم
شاخص تابستان 90
رویای کابل
هرصبح ناشتا كه غزل مي شوي مرا
يك سفره پر زشير وعسل مي شوي مرا
من تازه ميشوم كه دهم جان به پاي تو
تو مشتري نگشته ، زحل مي شوي مرا
در تارو پود خستهْ من بافت مي خوري
نقشي زفقرو جنگ وجدل مي شوي مرا
با اين همه؛ تويي كه مرا جار مي زني
هرآن كه نيشكر، شده حل مي شوي مرا
دنيا بدون تو نشود خانه اي دلم
تو خانه اي تمام ملل مي شوي مرا
* * *
هرشب منم و عالم روياي كابلت !
دار الامان قصر اجل، مي شوي مرا ؟!
تابستان 90
شاه ولی صالحی شاخص
گزارشی ازصبح شعر «قافیه های ناتمام»
به نقل از سایت جاغوری۱
تهیه کننده:غفوری

با آمدن نيمه شعبان بعضي ها كوچه ها را آزين مي بندند و يا هم شهرها را چراغاني مي كنند تا به زعم خويش به پيشواز گل نرگس بروند. بعضي شيريني و شربت ميدهدند و عده اي اسپند دود مي كنند عده اي هم با آمدن نيمه شعبان سالروز تولد آن منجي عالم بشريت استانه دل خود را چراغاني مي نمايند و بهانه اي براي سرودن مي يابند آري اي نازنين! اي سبزتر از سبزه و چمن! اي لطيف تر از باران! اي باشكوهترين آمدنها بيا كه پيش و بيش از هر زماني نياز مند آمدنت مي باشيم بيا كه پيمانه صبر ما به سر رسيده است.
اي عزيز زهرا خود مي داني كه آستانه تحمل ما اندك است و بي تو جهاني به اين عظمت بر ما سخت تنگ گرديده است بيا كه جهان به وستعت مهرباني تو براي دوستان تو هيچ جاي نيست اما نه! تو آمده بودي با هزاران لبخند و لطف تو آمده بودي كه با دستهاي مهربانت دستهاي ما را گرفته در سبز ترين و زيبا ترين شهر ببري ،شهري كه در آن خوبان عالم باشند و ديگر هيچ. اما اين ما بوديم كه لياقت با تو بودن و با تو زيستن را نداشتيم اين ما بوديم كه نخواستيم در شهر و مدينه فاضله تو زندگي كنيم و تو آزرده خاطر از ميان ما رفتي و بيش از هزار سال است كه ما نتوانسته ايم لياقت با تو بودن را در خود ايجاد نماييم آري تو آمده بودي و اين ما بوديم كه خوب نبوديم اما اي خوب تر از خوبان عالم باز بيا كه شايد اين بار ما ...
در سالروز نيمه شعبان ميلاد منجي عالم بشريت، برپا كننده قسط و عدالت سنگ صبور همه مظلومان حضرت مهدي موعود (عج) از سوي کانون ادبی- فرهنگي «كلمه» محفل شعر«قافيه های ناتمام» در مجتمع عالي فقه (مدرسه حجتیه)برگزار شد كه در قسمتي از اين مراسم آقاي محسن سعيدي مطالبي ايراد نمود و به رابطه شكر آب بودن روشنفكران و عالمان ديني اشاره نمود اما بعد از سخنان ايشان شاعران هموطن اشعار خويش را به خوانش گرفتند و قلوب مستعمان را با ناخن زيباي احساس شان به نوا آوردند كه بنده به دليل در دست نداشتن اشعار اين عزيزان به عكس و تصوير آنها اكتفا مي كنم گفتي است سيد علي اصغر موسوي از شاعران ايراني اولين شاعري بود كه شعر خويش را ارايه نمود.مريم حسيني،آقاي

جعفري شاعري كه از تهران آمده بود،ضيا برهاني،آقاي اصغري،احمد ولي (خواننده ای كه شعر حافظ را با آهنگ خواند)،آقاي محقق،آقاي دكتر شريعتي كه از تهران آمده بود،خانم موسوي، سيد محمد موسوي، از كساني بود كه شعر خواندند.
قنبر علي تابش كه سخنران بود و هم شعر ران ايشان به تيين آرمان شهر مهدوي پردخت و با «عنوان مطالعه تطبيقي آرمان شهر مهدوي»مطالب خويش را ارايه نمود. در بخشي از سخنان خويش فرمود: ناكجا آباد و مدينه فاضله و ..از مفاهيمي است كه در متون تاريخي آمده است در تعريف مدينه و يا آرمان شهر گفت:
دغدغه انسان در باره شهري كه نيست و بايد باشد. انسان همواره در طول تاريخ در جستجوي آرمان شهر بوده است، شهري كه انسانيت و ارزشهاي انسان ملاك انساني در آن باشد، هر چه خوبي است بايد در آن باشد و هر چه شر است نبايد باشد. انسان همواره دغدغه آرمان شهر را داشته است. در باره انواع آرمان شهر فرمود: برخي پژوشها سه نوع آرمان شهر را بر شمرده اند اما به نظر من ناتمام است شايد بتوان شش آرمان شهر را احصا نمود :
1- آرمان شهر اسطوراي كه در بلخ و حواشي اين شهر و در گلگه مش اين شهر آرماني تبيين شده است شهري كه در آن جا آواي زاغ به گوش نمي رسد، شير نمي درد، كودك در آن نمي گريد و...در البرز كوهي كه كوه قاف از آن ياد مي شود در حواشي بلخ قرار دارد، سلسله از آرمان شهر در اين جا مطرح است سنايي و مولوي نيز اين آرمان شهر را توصيف كرده است
2- نوع دوم آرمان شهر عرفاني و كلامي است كه مهم ترين آن ها در كلام مسيحي و در انديشه توماس اكوييناس باست و همچنين يهوديان كه در انتظار فردي است به نام ماشح.
3- آرمان شهر فلسفي يكي ديگر از اين آرمان شهر است افلاطون و ارسطو و هابز ... از كساني است كه اين آرمان شهر را تبيين نموده است و اتو پيديا نا كجا آباد از آن تعبير گرديده است كه در اين شهر خانه ها مالك ندارد.در خانه ها باز است بايد هر دو سال در آن زندگي كند و بعد از آن بايد عوض كند و در اين شهر چانه زني و فقر و ... وجود ندارد.
4- شعر معاصر نيز به توصيف و بيان آرمان شهر توجه نموده اند و شاعر ايراني در اين قسمت برجسته است و نيما و فروغ فرخ زاد و واصف باختري از شاعر هموطن نيز اين آرمان شهر بيان نموده است. افسانه شهر زاد كه قصه هزار و يك شب شان معروف است
5- آرمان شهر مهدوي يكي ديگر از آرمان شهر است كه جزيره خضرا نمونه از اين آرمان شهر است ولي در احاديث اين آرمان شهر به خوبي تبيين شده است.


مهمان ديگر دكتر محمد صادق دهقان،علي مدد رضواني،خانم حسيني،
آقاي يزداني،محمد سرور رجايي،آقاي عارفي،شوكت علي محمدي، كبري حسيني،آقاي اميري،آقاي موسوي،محسن سعيدي از شاعر بعدي است كه با اجراي شعرش محفل را به پايان برد .
البته محفل به يمن قدوم مهدي موعد (عج) بر گزار شده بود اما از در موضوعات مختلف شعر خوانده شد كه خيلي عجيب نيست اين روز ها درمغازه ها هم تابلوي شان لبنيات است اما همه چيز ميفروشند از كارت اعتباري گرفته تا كارت آب و ... اما از شوخي كه بگزريم اشعار زيبا و قشنگي بود به همه شاعران بايد گفت مانده نباشيد به اميد اشعار زيباي ديگر و محفل ديگر. خدا نگهدار.
اما در گزارش اگر نقصي هست بدليل اين است كه بنده بايد هم برادران را بايد فوتو مي كردم هم بايد مي نوشتم كه از اين بابت معذرت مي خواهم.




در اخير از شاعراني كه عكس شان در گزارش درج نشده عذرخواهي مي شود
دوغزل ازخانم كبري حسيني
نقشه
گاه درخلوت خود نقشه فردا بكشم
كودك كوچك وبي غصه و زيبا بكشم
بي خيال ازگذر ثانيه هاي خسته
دل توفان زده خويش به دريا بكشم
خسته از اين همه آهن همه آتش شايد
گردبادي شوم و خيمه به صحرا بكشم
ازپس فاصله ها با گذر كوتاهي
دست برحلقه دروازه ليلا بكشم
هان! كسي زنگ زد و رشته رويا وا شد
بهتر آن است كه اين قصه به حاشا بكشم
دفتر و نقشه و خلوت به كناري بايد
دست از دفتر و از نقشه وامضا بكشم
گريه
گاه برخنده بيهوده خودگريه كنم
گاه برفرصت فرسوده خود گريه كنم
زندگي شيرجه درويش به پاي بركه است
من براين خرقه آلوده خود گريه كنم
وارث زخم زمينم كه ندارد مرهم
من براين زخم نمكسوده خود گريه كنم
از ازل بخت مرا با غم وغربت بستند
من بر اين بخت غم اندوده خود گريه كنم
ازمَلَك تابه سَمَك فاصله انسان است
من براين حلقه مفقوده خود گريه كنم


.jpg)



